به مادرم، برای گرههایی که باز نشد
بهزاد نخجوانی · · 1 min read
public
چهار سال است
که به جای دستهای تو
تارهای پوسیده را لمس میکنم.
در دالانهای خاموش بازار
پیش از آنکه خورشید از سقف تیمچه بتابد
سوزن را در جگر پارچه فرو میبرم.
مرمت، نه شغل است
نه بازی با رنگهای گیاهی.
نوعی نماز است مادرم
بیآنکه سجادهای پهن باشد.
همانطور که تو
درد را زیر ملافههای سپید پنهان میکردی
من هم سوراخهای این قالی را
با پودهای اناری میپوشانم.
خم شدهام روی این دار
مثل تو که روی تسبیحت خم میشدی.
دنیا جای پارهایست
و من با سرانگشتانِ آغشته به نیل
تنها میتوانم
زخم کوچکی را بخیه بزنم.
فلفل روی صندلی چوبیات خوابیده.
سکوتی که از مقصودیه میآید
همان است که تو بودی
آرام
و تمامنشدنی.