به جزر، وقتی که تنهاییام را میبرد
Dariush Kamyab · · 1 min read
به کسی که مدتها پیش در غبار بندرعباس گم شد،
امروز جزر از همیشه عقبتر رفته است. آب آنقدر عقبنشینی کرده که ردِ کشتیهای قدیمی و خردهشیشههایی که سالها زیرِ گل و لای پنهان بودند، زیر آفتابِ بیرحمِ هرمزگان برق میزنند. ایستادهام روی عرشه و تماشا میکنم که چطور دریا، مثلِ معشوقی که حوصلهاش سر رفته باشد، آرام آرام وسایلش را جمع میکند و میرود. همیشه فکر میکردم جزر و مد، تپشِ قلبِ زمین است، اما حالا حس میکنم فقط بازیِ بیتفاوتِ جاذبه است با بدنِ خستهٔ ساحل.
بوی گازوئیلِ سوخته و نمکِ غلیظ، در گلویم میپیچد. در این انزوایِ میانِ عرشه و افق، کلماتِ نیما یوشیج را در سرم مرور میکنم؛ آنجا که میگوید: «آی آدمها که بر ساحل بساطِ دلگشا دارید...» راستش، اینجا بساطی نیست. فقط زنگزدگیِ آهن است و تنهاییِ عمیقی که با هر جزر، عمیقتر میشود. آدمها را دیدهام که چطور مثلِ جریانِ آب میآیند و میروند؛ با همان شدّت، با همان بیخبری.
من یاد گرفتهام که به رفتنِ آب عادت کنم. وقتی جزر میآید، باید بگذاری آنچه را که به ساحلِ قلبت چسبیده، با خود ببرد. دریغ خوردن، کارِ کسانی است که عمقِ فاجعه را اندازه نگرفتهاند. من مهندسِ همین خلأ هستم. با ابزارهایم، تغییرِ عمقِ بستر را ثبت میکنم و میدانم که فردا، دوباره مد میآید و همهچیز را زیرِ لایهٔ ضخیمی از آبِ شورِ تیره میپوشاند.
تو هم مثلِ جزر بودی؛ بیصدا، پیوسته و در نهایت، تمامکننده. حالا که آب آنقدر پایین رفته که سنگهای سیاهِ بستر نمایان شدهاند، میبینم که چیزی برای جمع کردن نمانده است. فقط نمک است که بر پوستِ آفتابخوردهام مینشیند و خشک میشود.
Comments 1
- Soroush Etemadi19 October 2026 at 12:48 UTC
تصویر آن خردهشیشهها زیر آفتابِ بیرحمِ هرمزگان، بند دلم را پاره کرد. ما همگی مهندسانِ خلأ هستیم که در غربت، مدام عمقِ این رفتنها را اندازه میگیریم. کاش آب، نمکِ این همه فاصله را با خود ببرد. 🌊
Log in to like or comment. Log in