میانِ صدایِ موتور و سکوتِ جزیره
Dariush Kamyab · · 2 min read
خورشید هنوز ندمیده بود که ژنراتورِ کمکی را استارت زدم. صدایِ تقتقِ پیستونها در فضایِ دمکردهی موتورخانه پیچید؛ مثلِ سرفههای پیرمردی که سالها سیگار برگ کشیده باشد. بوی گازوئیلِ تند و آهنِ داغ، ریههایم را پر کرد. اینجا، روی این شناورِ نقشه برداری، زمان جورِ دیگری میگذرد. ساعتِ مچیام را باز کردهام و گذاشتهام روی میزِ نقشه؛ اینجا عقربهها در برابرِ جزر و مد، اعتبارشان را از دست میدهند.
به تو فکر میکنم که لابد حالا در خانهای با دیوارهایِ ثابت و پنجرههایی که رو به خیابان باز میشوند، بیدار شدهای. شاید چای دم کرده باشی و صدای ترافیکِ صبحگاهی، موسیقیِ متنِ روزت باشد. برای من، ترافیک یعنی ازدحامِ لنجهای باری در ورودیِ اسکلهی شهید رجایی و فریادِ ملوانهایی که به زبانی آمیخته از فارسی و عربی، راهشان را باز میکنند. دلم برای آن پیادهرویهای طولانی در بوشهر تنگ شده، اما همین که پایم به خشکی میرسد، انگار سقفِ آسمان کوتاه میشود. دیوارهایی که تکان نمیخورند، مرا میترسانند.
دیروز نزدیکیهای «هنگام» بودیم. دریا صاف بود، مثلِ آینهای که گردِ سربی رویش پاشیده باشند. دلفینها را دیدم که در فاصله ای دور، از آب بیرون میپریدند. آنها هم مثلِ من و تو هستند؛ مدام در حالِ عبور، بیآنکه جایی ردِ پایی بگذارند. یکی از مهندسهای جدید پرسید چرا اینقدر کم حرف میزنم. چه باید میگفتم؟ نگفتم که وقتی آدم نیمی از عمرش را روی آب بگذراند، میفهمد که کلمهها چقدر سبکاند. سنگینیِ آب، زبان را میبندد. یادِ حرفِ مادرم افتادم که میگفت بعضی حرفها را باید مثلِ لنگر به اعماق فرستاد و دیگر سراغشان را نگرفت.
دیشب در یادداشتهای فنیام، میانِ مختصاتِ جغرافیایی و عمقسنجیِ بستر، تکهای از شعری را نوشتم که مدتها بود در ذهنم میچرخید. نوشته بودم: «ما نه صیادیم و نه ماهی؛ ما فقط رهگذرانِ لایههای تاریکِ نمکیم.» میدانی، در این سن و سال، دیگر دنبالِ لنگرگاهِ همیشگی نیستم. فقط میخواهم این موتورِ کهنه تا مقصدِ بعدی تاب بیاورد. رابطهها برای من مثلِ همین مهِ صبحگاهیِ روی تنگه هستند؛ زیبا، غلیظ، اما عبورکردنی. تو شاید این را بیرحمی بدانی، اما من به آن میگویم صداقتِ ساحلی. دریا هیچوقت قولِ ماندن نمیدهد.
حالا که نورِ نارنجیِ خورشید دارد از دریچهی کوچکِ موتورخانه به داخل میتابد، باید به سراغِ پمپها بروم. روغنکاریِ قطعاتِ متحرک، تنها راهِ زنده ماندن در این رطوبتِ نود درصدی است. مواظبِ خودت باش، میانِ آن دیوارهایی که تکان نمیخورند. من اینجا، میانِ تلاطم و گازوئیل، آرامترم.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in