به جادهای که نامش را نمیدانم
فرید مفاخری · · 1 min read
کاوهی عزیز،
امروز از ارتفاعاتِ مشرف به ژاورود برمیگشتم. جاده، شبیه خطی ممتد و لرزان روی کاغذِ کالک است که هرچه جلوتر میروی، از واقعیتِ زمین فاصله میگیرد. مه، آنقدر غلیظ بود که مرزِ میانِ دره و آسمان را جویده بود. پیاده شدم. سنگهایِ کنارِ راه، خیس از میغ، سردیشان تا مغزِ استخوان میرسید. فکر میکردم به اینکه چطور این کوهها، بدون هیچ پیوندی، هزاران سال است که با تکیهیِ سنگ بر سنگ، خودشان را نگه داشتهاند. خشکهچین؛ همان معماریِ بیادعایِ ما که هر لرزشی میتواند فرو بریزدش، اما تا وقتی هست، به خردِ گرانسنگِ زمین اعتماد دارد.
من اینجا، میانِ قفسههایِ کتابفروشی که بویِ کاغذِ کاهی و نمِ دیوار میدهد، گاهی خودم را گم میکنم. میانِ اینهمه کلمه که هیچکدامشان بویِ خاکِ بارانخوردهیِ دامنهیِ آبیدر را نمیدهند. کاوه، اینجا زمان، کشسان است؛ انگار کسی آن را مثلِ موم در دست گرفته باشد. تو آن سویِ مرزها، در شهری که شاید فقط با خطوطِ مترو شناخته میشود، آیا هنوز صدایِ ریزشِ سنگریزهها را در سکوتِ شب میشنوی؟
دیگر به مهاجرت فکر نمیکنم، یا شاید دارم با آن کنار میآیم که ریشه، همیشه با درد همراه است. دستهایم مدام بویِ جوهر و غبارِ کتاب میدهد. شیمیِ دارویِ ظهور، سالهاست که در کنجِ ذهنم تهنشین شده؛ مثلِ لایهیِ رسوبی که کفِ رودخانههایِ فصلی میبندد. شاید دیگر نیازی نباشد چیزی را ثبت کنم؛ همین که کوه، سنگهایش را در سرما به هم میفشارد تا نلغزد، برایِ ماندنِ من کافی است. دلم برایِ آن روزهایی که در دانشکده خیال میکردیم دنیا را با فرمولهایِ سازه نگه میداریم، تنگ شده. حالا میدانم که هیچچیز، هیچچیزِ ماندگاری با سیمان ساخته نمیشود.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in