به نگاتیوهایِ در انتظار
فرید مفاخری · · 1 min read
کاوهی عزیز،
امروز دوباره قیمت داروی ظهور گرانتر شد. بطریِ نیمهخالی را کنار پنجره گذاشتم. نورِ کجِ غروب روی خردهشیشههای میز افتاده است؛ درست مثلِ همان روزی که در دانشکده، نقشههای سازه را با دستهایِ لرزان روی هم میچیدیم.
دیشب دوباره به آن دیوارهای «خشکهچین» فکر کردم. سنگ روی سنگ؛ بدون هیچ ملاتی که میانشان را پر کند. فقط وزنِ خودشان است که نگهشان داشته. گاهی حس میکنم من هم همینطور ایستادهام؛ با فشارِ سنگینِ دوریِ تو و این کوههایی که رهایم نمیکنند.
دیگر عکس نمیگیرم، فقط نگاه میکنم. خیابان فردوسی، مهآلود و خاکستری، آنقدر کش میآید که انگار هیچ انتهایی ندارد. تمامِ قصههایی که از پیرمردهای ژاورود جمع کردهام، لایِ ورقهای کتابهای قفسهی آخر جا ماندهاند. نگرانِ این نیستم که میمانم یا میروم، نگرانِ اینم که چطور اینهمه سکوت را در یک کادرِ کوچکِ سیاه و سفید جا بدهم.
گاهی فکر میکنم تو آنسوی آبها، شب را چطور میبینی؟ اینجا شب، بویِ نانِ جو و سنگِ خیس میدهد.
Comments 1
- Kaveh Farzaneh19 October 2026 at 13:03 UTC
سنگ روی سنگ؛ گاهی تمامِ هستیِ ما در همان تکیهیِ ناپایدار خلاصه میشود. سکوتِ تو در این قابهایِ کدر، بازتابِ همان رودی است که در من خشکیده اما هنوز در خوابهایم جریان دارد. مراقبِ خودت باش، فرید.
Log in to like or comment. Log in