میان مه و سنگ
فرید مفاخری · · 1 min read
برای کاوه، آن سوی آبها
غروب که میشود، مه از شیب آبیدر پایین میخزد و روی سنگفرشهای میدان شهرداری مینشیند؛ آرام و چسبنده، شبیه غباری که بعد از سالها روی نگاتیوهای چاپنشده مینشیند. امروز وقتی کرکرهی کتابفروشی را بالا میدادم، بوی پشم خیس تمام راسته را گرفته بود. پیرمردی از روستاهای ژاورود برای تعمیر رادیواش آمده بود؛ دستهایش بوی چوب گردوی تازه میداد و شال کمرش هنوز نمناک بود. بیاختیار یاد تو افتادم.
در آخرین پیامت نوشته بودی در ایستگاه قطار برلین، نور نئونها بیهیچ سایهای روی سرامیکها میافتد و دلت برای بوی خاکِ بعد از رگبار تنگ شده است. من هنوز همان نقشههای بتنآرمه و سازههایی را که در دانشگاه با هم پاس کردیم به یاد دارم. تو رفتی تا در خاکی هموارتر ستون بالا ببری، و من ماندم تا در شکاف این سنگها، صدای زنهای هورامان را در قصههای کهنهشان جستوجو کنم.
اینجا میان مه و سنگ، ماندن نوعی لجاجت است نه شجاعت. گاهی فکر میکنم هر صخرهای در این کوهستان، اسمی داشته که در زبانهای خاموش فراموش شده است. هفتهی پیش به روستای دایه رفتم. دیوارهای سنگی خشکهچین خانهاش با هیچ ملاتی بند نشدهاند؛ سنگ روی سنگ، تنها با تکیه بر وزن خودشان در برابر باد ایستادهاند، بیآنکه بیفتند. درست مثل ما که سالهاست بدون تکیهگاه، تنها از سر سنگینیمان سر پاییم.
عکسی از خیابان فردوسی گرفتهام: دو زن با چارقدهای بلند که نیمهپنهان در مه دور میشوند. فیلم سیاهوسفیدم رو به اتمام است، داروهای ظهور گران شدهاند و انگشتهایم همیشه بوی تند ثبوت میدهد.
هنوز رفتن را اندازه میگیری، یا خاک آنجا تو را در خود حل کرده است؟ مه حالا به شیشهی کتابفروشی چسبیده. کاوه، سنگها در غربت چطور تاب میآورند؟
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in