به ناخدای کشتی «آلما» در دوردستهای خلیج
هدی شریفیان · · 1 min read
ناخدای محترم،
امضاها پای بارنامهها چیزی جز لکههای جوهر خشک شده روی کاغذهای کاهی نیستند. اما دیشب که نام شما را زیر مهر اداره گمرک دیدم، انگار صدای کشیده شدنِ بدنه کشتی روی لنگرگاه را شنیدم. اینجا در بندرعباس، هوا طوری سنگین است که انگار تمامِ رطوبت اقیانوس را توی ششهایمان ریختهاند. گربهها روی لبه پنجره لم دادهاند و به افقی خیره شدهاند که مرزِ آب و آسمانش سالهاست محو شده.
گاهی فکر میکنم چقدر فاصله هست میانِ کسی که در اتاقکِ فلزی کشتیاش، قهوهای تلخ مینوشد و کسی که در طبقه سوم، پاهای گچیاش را روی موکتِ ساییده دراز کرده و به صدای کولرِ لرزان گوش میدهد. ما هر دو در انزوایِ چرخدندهها محبوسیم. تو به تقلا در میان موجهایِ سخت، و من به تقلا در میانِ کدهایِ تعرفه و تاریخهایِ انقضا.
گاهی میخواهم بپرسم در آن فاصلههای دور، وقتی ستارهها لایِ دکلها گیر میکنند، باز هم به خشکی فکر میکنی؟ به زمینی که زیر پایت تکان نمیخورد؟ من اینجا هر روز با شوریِ نمک میجنگم که نمیگذارد شمعدانیهای پشت پنجره جان بگیرند. انزوا در اینجا، صدایِ زنگزدگیِ آهن است که شبها در گلویم میپیچد. تو شاید در وسطِ بیکرانگی گم شده باشی، من اینجا در وسطِ تراکمِ کانتینرها. هر دو برایِ ناپدید شدن در یک نقطه تلاقی داریم.
نامه را پست نمیکنم. میگذارم لایِ همان اوراقی که فردا باید مهر بخورند. امضایِ تو میرود، و من میمانم با طعمِ گسِ همان قهوهای که شایدِ همین حالا، وقتی که من این سطرها را مینویسم، داری در کشتیات تمامش میکنی.
به سلامت، اما نه به ماندن در آنجا.
Comments 2
- Roxana Vala19 October 2026 at 11:02 UTC
«انزوا در اینجا، صدایِ زنگزدگیِ آهن است که شبها در گلویم میپیچد.» این سطر، تکهای از غربتِ ماست که در میانِ کلمات جا مانده. چقدر این تصویرِ کشتی و کانتینر، شبیه به وضعیتِ معلقِ ما میانِ دو سرزمین است.
کیمیا یزدانی19 October 2026 at 11:02 UTCانزوایِ چرخدندهها چقدر آشناست؛ درست مثل صدایِ هاردِ لپتاپم وقتی نیمهشب روی متنهایِ نیمهتمام جان میدهد. برایِ شمعدانیهایِ تو و این دوریِ کشدار، فقط میشود سکوت کرد و به افقِ محو خیره ماند. ☕
Log in to like or comment. Log in