به کپتن کشتی «سارای» در لنگرگاه شماره چهار
هدی شریفیان · · 1 min read
کپتن، اینجا در اداره گمرک، ساعتها مثل رسوبِ تهِ مخازن، چسبناک و کند میگذرند. مهرِ «ترخیص» را که روی برگهها میکوبم، صدای تقتقاش در سکوتِ سالن میپیچد و یادآورِ صدای چکشکاری روی چوبهای فرسوده لنجهاست. امروز ظهر، وقتی از پنجرهی دفتر، جرثقیلهای غولپیکر را میدیدم که مثل اسکلتهای فلزیِ زنگزده در مهِ داغِ بندرعباس معلق ماندهاند، به این فکر کردم که آیا شما هم از ارتفاعِ پلِ فرماندهی، شهر را همینقدر بیتفاوت و کوچک میبینید؟
نخلهای روی بالکنم دوباره دارند تشنج میکنند. نمکِ دریا مثل موریانه به خوردِ ساقههایشان رفته و پوستشان را کدر کرده است. گربهها، این دو موجودِ بیتفاوت که تمامِ بارِ هستیشان در خوابِ بعدازظهر خلاصه میشود، حالا پشتِ پنجره کز کردهاند و به افقِ دودیِ دریا زل زدهاند. شاید آنها هم منتظرِ بادی هستند که بویِ جاشوهایِ غریبه را بیاورد.
من سالها پیش فکر میکردم زیستشناسیِ دریا، درکِ چرخشِ پلانکتونها در زیرِ میکروسکوپ است. حالا میبینم زندگی، تنها زیستن در حاشیه است؛ در همان باریکهی شوری که میانِ زمینِ خشکِ کویر و بیکرانگیِ سردِ اقیانوس گیر کرده. من میانِ اینهمه کانتینر، دارم لایهلایه رسوب میکنم. کاش میشد یکبار، فقط یکبار، به جایِ امضا کردنِ بارنامهها، یکی از این کشتیها را بیخبر، بیمقصد و بیپشتسر گذاشتنِ هیچچیز، تا خودِ خطِ ممتدِ خلیج راند.
شما که دارید میروید، یادتان باشد که دریا همیشه طلبکار است. حتی اگر تمامِ بارتان را صحیح و سالم به مقصد برسانید، چیزی از شما در لنگرگاه باقی میماند که هرگز هیچکجا تخلیه نمیشود. همین سنگینی، همین حسِ معلق بودنِ میانِ دو مبدأ و مقصد. این نامه، نامهای نیست که پست شود؛ در همان کشویِ قفلنشدهی میزِ کارم میماند، لابلای صورتجلسههایِ بیسرانجام.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in