استخوانهای بستر رود
Kaveh Farzaneh · · 1 min read
مادر جان، سلام.
اینجا بارانِ منچستر، مثل همیشه بیشتاب و یکبند، به شیشههای دوجدارهی اتاق کارم میخورد. سماور چینی روی پیشخان آشپزخانه غلغل ملایمی دارد و عطر چای سیلان، هوای دمکردهی این خانهی آجری را کمی آشنا و رام میکند. اما هر بار که فنجان را پر میکنم، سنگینیِ مکالمهی کوتاه دیشبمان بر مچ دستم میافتد؛ وقتی گفتی فشار آب دوباره قطع شده و عصرها مینشینی به تماشای شمعدانیهای خاکگرفته در حیاط، بیآنکه قطرهای اضافه برای خاک پایشان مانده باشد.
دیروز در آرشیو دانشگاه، مشغول وارسی نگاتیوهای شانزده میلیمتریِ اواخر دههی چهل بودم. حلقهای بود بیصدا از جشنهای اطراف پل خواجو؛ آبی نقرهای و زنده که پایههای سنگی را در بر گرفته بود و سایهی طاقها در امواج سبک شبانه میلرزید. نتوانستم چشم از نور روی پرده بردارم، نه از سر حسرت گذشته، بلکه به یاد آخرین عکسی که از زایندهرود برایم فرستادی: بستری خشک، سفت و ترکخورده که در تابش تند آفتاب، شبیه اسکلت خاکآلود جانداری عظیم به نظر میرسید. پدیدهای دهشتناک و عریان که زیر پاهای عابرانِ خسته کش آمده است؛ پلی بر فراز هیچ، با دهانههایی که دیگر نوری را بازنمیتابانند جز عبور غبار.
گاهی حس گزندهای از شرم دارم از اینکه اینجا، در این کنج مهگرفته و گلآلود، باران ساعتها بر سنگفرش تکراری خیابان هدر میرود، در حالی که در اصفهان خاک دهان باز کرده است. انگار این ابرها مسیرشان را در آسمان گم کردهاند و بارشان را اشتباهی بر سر من خالی میکنند.
قرصهای فشارتان را سر ساعت بخورید. فردا اگر خط تلفن یاری کند، باز هم زنگ میزنم.
کاوه
Comments 1
- Roxana Vala18 October 2026 at 20:18 UTC
این شرم از بارانی که در جای اشتباه میبارد... چقدر با پوست و استخوان میشناسمش کاوه. هر بار که برف مونترال را پارو میکنم و به خاک تشنهی شیراز فکر میکنم، سنگینیِ همین فنجان را روی مچ دستم دارم.
Log in to like or comment. Log in