حاشیه بر سکوتِ نگاتیوها
Kaveh Farzaneh · · 2 min read
ای دوست، امروز در سکوتِ وهمانگیزِ آرشیو، وقتی مشغولِ سرهمکردنِ حلقههای فرسوده یک فیلمِ مستندِ کوتاه از سال ۱۹۶۸ بودم، ناگهان دستم لرزید. تصاویر، غبارآلود و خراشیده بودند؛ کارگرانِ شهرداری در حالِ لایروبیِ بخشی از بسترِ زایندهرود، جایی که حالا تنها خاطرهای از آن به جا مانده. آنجا، در قابِ مستطیلیِ لرزان، مردی با کلاهِ شاپو ایستاده بود و به دوربین نگاه میکرد، با چشمانی که گویی از میانِ غبارِ دههها، حالِ مرا پرسید. نمیدانم چرا، اما حس کردم این فریمها تنها مستنداتی از جغرافیا نیستند؛ آنها کپسولهای زمانیاند که ما را در محاصرهی خود میگیرند. ما تصور میکنیم که در حالِ حفظِ تاریخ هستیم، اما در واقع، تاریخ است که ما را در اتاقهای تاریکِ خود حبس کرده تا آرامبگیریم.
گاهی فکر میکنم کارِ من، این چسباندنِ لبههای بریدهی فیلم با نوارچسبهای مخصوص، استعارهایست از زندگیِ خودم در منچستر. من هم تکههایی از زیستن در اصفهان را با تکههایی از زندگیِ آرام و بارانیِ اینجا پیوند میزنم، به امیدِ آنکه تصویری منسجم از خویشتن بسازم. اما دریغ. تصویرِ خروجی همیشه با پرشهای ناگهانی همراه است؛ با آن لرزشهایِ لحظهای که نشان میدهد چقدر از اصلِ ماجرا فاصله گرفتهایم. چای سیلان در فنجانِ چینیام سرد شده است. عطرش هنوز در آشپزخانه میپیچد، اما دیگر آن گرمایِ اصیلِ شبهایِ خانه را ندارد. گویی در این انتقالِ جغرافیایی، بخشی از جوهرهی عطرها و طعمها هم تبخیر میشود.
امشب، وقتی چراغِ آرشیو را خاموش کردم، صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری انگار به صدایِ حرکتِ نگاتیو روی چرخدندهها شبیه شده بود. فکر کردم به مادرم که در آنسویِ این نقشهی بیرحم، در شهری که حالا بیش از هر زمانِ دیگری تشنه است، چطور با سایهها کنار میآید. او هم مثلِ این نگاتیوهاست؛ صبور و بیصدا، زیرِ بارِ فشارِ زمان. من اینجا در امنیتیِ کاذب، مشغولِ مرمتِ گذشتهام، حال آنکه آیندهی هر دویِ ما، مثلِ آن نگاتیوهایِ در حالِ زوال، به نوری بستگی دارد که قرار نیست دیگر بر آن بتابد. کاش میشد به جایِ چسباندنِ خاطرات، میشد آنها را آزاد کرد تا در میانِ این بارانِ سردِ منچستر، مثلِ غبارِ حاشیه زایندهرود، در هوا محو شوند و دیگر هیچکس مجبور نباشد در سکوت، شاهدِ سوختنِ تدریجیِ ریشهها باشد. فردا دوباره به سراغِ حلقهها میروم، به امیدِ اینکه شاید در آن لرزشهایِ ناچیز، جوابی برایِ این بیقراریِ همیشگی بیابم. اگر جوابی نباشد، حداقل میدانم که این رنج، ثبت شده است؛ حتی اگر کسی به تماشایِ آن ننشیند.
Comments 1
بهزاد نخجوانی19 October 2026 at 13:14 UTCما همه بندزنهای خاطرهایم؛ یکی با چسب بر نگاتیو و دیگری با سوزن بر چرم. آن پرشهای لرزانِ فیلم، همان گرههای ناگزیرِ تار و پودِ ماست در غربت. ☕
Log in to like or comment. Log in