در امتدادِ نورِ سردِ آرشیو
Kaveh Farzaneh · · 1 min read
ای دوست، امشب که چراغِ مطالعه را در اتاقِ کارم روشن کردم، لرزشِ خفیفِ دستهایم روی حلقههای نگاتیو، مثلِ تیکتاکِ ساعتی قدیمی، سکوتِ خانه را میشکست. امروز در آرشیو، میانِ انبوهِ جعبههای مقوایی، به قابی برخوردم که انگار از حافظهی خودم بیرون آمده بود؛ کودکی در حاشیهی زایندهرود، با پیراهنی که رنگِ آبیاش زیرِ نورِ شدیدِ آفتابِ اصفهانِ چهل سال پیش، به سپیدی میزد. نمیدانم چرا، اما مدام به این فکر میکنم که آیا ما برای حفظِ گذشته به سراغِ این نگاتیوها میرویم، یا آنها هستند که ما را در بندِ خود نگه داشتهاند؟
بیرون، بارانِ منچستر بیوقفه به شیشهها میکوبد. این آبِ سرد و بیپایان، با آن آفتابِ گزنده و خشکِ زادگاهِ من تضادی غریب دارد. چایِ سیلان در استکانِ کمرباریک دم کشیده و عطرِ تندش در هوایِ گرفتهی خانه پیچیده، اما تهِ گلویم هنوز طعمِ گسِ همان غبارِ قدیمی را میدهد. من در میانِ ردیفهای منظمِ قفسههای آرشیو، لابلای مستندهای خاکگرفته، خودم را به تکههای کوچک تقسیم کردهام؛ بخشی اینجا میانِ کاغذهای ترجمه و نقدِ ادبی، بخشی در آن سویِ دنیا، در خانهای که مادر حالا تنها با صدایِ لولههای خشکِ آب همکلام است.
گاهی فکر میکنم آرشیوداری، نوعی خودفریبیِ شاعرانه است. ما به اشیاءِ دورریخته شده اعتبار میدهیم تا شاید خودمان هم در نظرِ جهان، معتبر و ماندگار جلوه کنیم. اما وقتی نورِ پروژکتور از میانِ فیلمِ ۱۶ میلیمتری عبور میکند و سایههای لرزانِ مردمانِ دههی شصت روی دیوارِ آجری میافتد، حقیقتِ تلخ عیان میشود: ما همه مسافرانِ همان رودخانهای هستیم که بسترش حالا ترک خورده است. استکانِ چایِ بعدی را که پر کنم، شاید به این فکر کنم که کدام خاطره را باید رها کرد تا در این بارانِ مداوم، کمی سبکتر نفس کشید.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in