به آن پوشهیِ همیشه ناتمام
کیمیا یزدانی · · 1 min read
باز هم ساعت از دو گذشته و نورِ آبیِ مانیتور افتاده رویِ صورتِ نارنج که لبهیِ تخت کشوقوس میآید. پروژهیِ جدید را باز میکنم؛ لایهها روی هم سوار نمیشوند، مثل فکرهایِ من که بینِ فیشِ واریزِ ویپیان و آگهیهایِ پذیرشِ دانشگاههایِ آلمان گیر کردهاند.
گاهی فکر میکنم تمامِ زندگیام خلاصه شده در همین پوشهیِ «Final-2024». مجموعهای از طرحهایِ نیمهکاره و رویاهایی که فقط وقتی اینترنت وصل است، واقعی به نظر میرسند. سهشنبهیِ پیش وقتی مامان داشت پشتِ تلفن از باغچهیِ بوشهر میگفت، داشتم به این فکر میکردم که اگر بروم، کی قرار است برایش قند خرد کند؟
تویِ گلویم
خارِ بیابان روییده
و دستهایم
بویِ قهوهیِ سوخته و دکمههایِ کیبورد میدهد.
آقایِ سالاری باز هم نیامد. کاشیِ شکسته حالا شبیه نقشهِ کشوریست که هیچوقت در آن نبودهام. خستهام از اینهمه «موقت بودن»؛ از اینکه حتی شعرهایم را هم در بخشِ نوتِ گوشی حبس کردهام تا مبادا کسی بفهمد چقدر ترسیدهام.
کاش دنیا کمی مکث میکرد، دستکم به اندازهیِ صادر شدنِ یک خروجیِ باکیفیت.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in