به پویایِ ساکن میلان
کیمیا یزدانی · · 1 min read
پویا،
امشب وقتی داشتم پلیلیست جدیدت را گوش میدادم، صدایِ ویولنسل از میانِ هیاهویِ خیابانِ ارم گم شد. تهران یا میلان فرقی ندارد، هر دو در فاصلهیِ یک کلیک، در غبارِ پیکسلها محو میشوند. مادرم سهشنبه زنگ زد؛ طبقِ معمول از کمخونیِ من گفت و قرصهایِ آهنی که تمام شدهاند و من به یادِ بلیتهایِ ناتمامِ سایتِ مهاجرت افتادم. انگار ریشههایم در خاکِ این خانهیِ اجارهای، با همان کاشیهایِ ترکخوردهیِ آقایِ سالاری که قولِ تعمیرشان را داده، گره خورده است.
ترسِ من از رفتن نیست، از جا ماندن در زمان است. از اینکه وقتی به آنطرفِ نقشه برسم، هنوز با همین لیوانِ آبیِ لبپر، قهوهیِ سرد مینوشم و جایِ خالیِ نارنج را رویِ کیبوردِ لپتاپم حس میکنم.
گاهی فکر میکنم:
ما هر دو از چیزی فرار کردهایم
تو از زمستانهایِ کشدارِ اینجا
و من از تیکتاکِ ساعتهایی که
رویِ دیوارهایِ کاهگلیِ خانه کوک شدهاند.
حالا تو در میلان به دنبالِ معماریِ نور میگردی و من اینجا در شیراز، میانِ بویِ بهارنارنج و دلهرهیِ 'Final-2024'، سعی میکنم شعری بنویسم که در آن، مرزها فقط خطوطِ رویِ کاغذِ گرافیکی باشند، نه دیوارهایی که شبهنگام جلویِ خوابم را میگیرند. آیا آنجا هم وقتی باران میبارد، دلت میخواهد همهیِ پلهایِ پشتِ سرت را با یک کلیکِ ساده حذف کنی؟ من هنوز آن فایلِ صوتی را دارم؛ همان که در آن از کوچ میخوانم و هرگز برایِ کسی نفرستادهام. شاید وقتی که بهارنارنجها تمام شوند، شجاعتِ حذف کردنش را پیدا کنم. یا شاید، بگذارم همانجا بماند، کنارِ تمامِ ترسهایِ کوچکی که در پوشهیِ 'Final-2024' دفن شدهاند.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in