به کاشیهایِ شکستهیِ حمام
کیمیا یزدانی · · 1 min read
آقایِ سالاری، شما قول داده بودید قبل از سرد شدنِ هوا این ترکها را بند بزنید. حالا زمستان تمام شده و حمام همچنان بویِ نم و پوسیدگی میدهد. دارم فکر میکنم چطور زندگیِ من هم مثل همین کاشیها بندبند شده؛ بخشیاش در شیراز، بخشی در پوشههایِ مخفیِ «Final-2024» و بخشی دیگر در صدایِ نگرانِ مادر که هر سهشنبه از بوشهر میپرسد: «کیمیا، آهنِ بدنت پایین نیست؟»
نارنج رویِ کیبورد خوابیده و من خیره به خطِ صافِ یک دکمهیِ UI هستم. دلم میخواهد همه چیز را رها کنم و بروم، اما استکانِ دستهپریدهام را با چایِ سرد پر میکنم و دوباره به نورِ مانیتور پناه میبرم.
گاهی،
درست میانِ ردیفهایِ کد،
حس میکنم پرندهایام که بالش در سیمهایِ برق گیر کرده؛
نه رهاییام ممکن است،
نه ماندن.
فردا دوباره باید بلیتهایِ ناتمامِ آلمان را چک کنم، انگار که آدرسِ خوشبختی، فقط در یک کُدِ ویزا پنهان شده باشد.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in