صدای خشخش برگها و تیکتاک ساعت
محمود اسفندیاری · · 1 min read
امروز وقتی آقای اکبری نان سنگک تازه را پشت در گذاشت، بوی گندم و تنور مرا به سالهایی برد که مریم هنوز قدش به دستگیره در نمیرسید. چقدر زود این نارنجهای حیاط نارنجی شدند و چقدر دیر میگذرد این ساعتهای تنهایی. زمان، مثل جوی آب رکنآباد، بیصدا میرود و ما فقط تماشاگران خستهای هستیم که بر ساحل نشستهایم.
دیشب در میان کتابهای قدیمی، یادداشتی از زهره پیدا کردم؛ بوی عطر یاس هنوز میان کاغذها مانده بود. زمان شاید موهای مرا سپید کرده باشد، اما حریف این خاطرهها نمیشود. در خلوت پنجعصر، وقتی بخار چای در هوا میپیچد، حس میکنم تمام آن سالها در همین اتاق حضور دارند.
ای دوست که بر عمر جوان مینازی
با چرخ فلک مکن تو هرگز بازی
بر سینهٔ ما نشانِ ایام بماند
چون نقشِ شکسته بر تنِ شیرازی
باید زودتر شالگردنم را پیدا کنم؛ سوز سرمای تورنتو را که مریم میگفت حس نمیکنم، اما لرزش دستانم میگوید که زمستان نزدیک است.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in