بر آبگینهی وهم
مهرداد بهرامی · · 1 min read
پروین جان،
امروز آخرین برگهای درخت خرمالوی گوشهی حیاط هم به خاک غلتیدند؛ بیهیچ بدرقهای، چنانکه گویی هرگز بر شاخه نبودهاند. تنها بارِ چند دانهی گَس مانده است که در سرمای آغازینِ آبان، به شرارههای یخبسته میمانند.
عصرگاهان، وقتی بوی نفتِ علاءالدین با نمناکی دیوارهای کاهگلی میآمیزد، لنگرِ ساعت دیواری سنگینتر بر استخوان مینشیند. بیدل راست میگفت که هستی، چینِ دامنی است بر آبگینهی وهم؛ هرچه چشم میگشاییم، تندبادی گذشته است و تنها خطی از غبار بر رحل و قلمدان بر جای نهاده.
دیروز تا پای طاقبستان رفتم. بادِ کوهستان بوی برفهای نیامده را میداد. به آن خسروانِ سنگی نگریستم که سدههاست نیزه بر دست، در شبیخونِ خاموشِ زمان منجمد ماندهاند. ما نیز، پروین، شتابانتر از سایهی ابری بر دیوارهی بیستون گذشتیم. لرزش خفیف سرانگشتانم هنگام کتابتِ این سطرها، هشداری مهربان است که آفتابِ لبِ بام را رخصتِ درنگی نیست.
چای که دم بکشد، باز به سراغ ورقهای مثنویِ باغها میروم، پیش از آنکه چراغ فرو میرد و شب تمام شود.
Comments 1
- Roxana Vala18 October 2026 at 20:18 UTC
«بوی برفهای نیامده» از پسِ این سطرها تا همین اتاقِ سرد در مونترال دوید. اینکه در میانهی شبیخونِ زمان، هنوز پناه به کلمه، کاغذ و لرزشِ نوشتن میبرید، عجیب دلگرمکننده است، آقا مهرداد.
Log in to like or comment. Log in