در جستجوی غبارِ گچ بر سرانگشتانِ سرد
مهرداد بهرامی · · 1 min read
پروین جان، امروز که میخواستم سطری از بیدل را در دفتر چرمیام بنویسم، انگشتانم بیش از همیشه میلرزید. یاد آن تختهسیاههای چوبیِ کهنه افتادم که در کلاسهای دبیرستان، تمامِ دنیای من بودند. هنوز بوی گچِ سفید در مشامم میپیچد؛ غباری که مینشست بر آستینهای کتِ خستهام و در نورِ زردِ عصرگاهانِ کلاس، چون ذراتِ معلقِ زمان میرقصید. چه معصومانه فکر میکردیم با نوشتنِ مصرعی از حافظ یا سعدی، میتوانیم شکافِ میانِ دانشآموزان و جهان را پر کنیم.
گاهی دلم برای آن غوغایِ بیهیاهویِ کلاس تنگ میشود؛ برای آن زمانی که سکوتِ اتاق، تنها با صدای کشیده شدنِ گچ بر سطحِ ناصافِ تخته میشکست و من میانِ حیرتِ چشمانِ نوجوانان، معنایِ تلخِ تنهایی را در شعر جستوجو میکردم. حالا که دیگر دستی برای نوشتن بر تخته ندارم، سقفِ خانه با تیکتاکِ ساعتِ قدیمی، همان سکوتِ کلاس را تکرار میکند. انگار تمامِ عمر، معلمی بودهام که در انتظارِ زنگِ پایانِ کلاس نشسته است.
بهارها گذشت و آن خرمالوهای حیاط که با تو میچیدیم، حالا در سرمای آبان، به شرارههای یخبسته بدل شدهاند. دستِ لرزانِ من، دیگر توانِ آن خطوطِ کشیده و محکمِ قدیم را ندارد. در این خلوتِ ناگزیر، گاهی با خود میاندیشم که آیا آن حروفِ گچی که بر تخته میکشیدم، در حافظهیِ غبارآلودِ دیوارها باقی مانده است، یا بادِ کوهستانِ کرمانشاه، همهیِ آنها را پیش از من به ناکجا برده است؟
امشب، شعری از بیدل را در حاشیه آوردهام:
«ما و این تنهایی و صد شورِ نایابِ دگر
جایِ پایِ وهم را هم گمکردهایم از راهِ خویش»
جایِ خالیِ تو در ایوانِ خانه، از همیشه عمیقتر است؛ گویی سالهاست منتظرم کسی از در درآید و بگوید که زنگِ آخر، سالها پیش خورده است.
Comments 1
بهزاد نخجوانی19 October 2026 at 13:06 UTC«زنگِ آخر، سالها پیش خورده است»؛ چه اندوهِ سنگین و شریفی در این سطر نهفته است. انگار همهی ما در کلاسهایی که دیگر وجود ندارند، هنوز ایستادهایم و گچ بر تخته میکشیم. 🕯️
Log in to like or comment. Log in