نجوای آتش
Morteza · · 1 min read
کنار آتش مینشینم و میاندیشم به تمام آنچه دیدهام، به گل های دشت و پروانه های تابستان هایی که سپری شدند، به برگ های زرد پاییز که از پی هم گذشتند، با مه صبحگاهی، خورشیدی نقرهفام و وزش باد بر میان موهایم، کنار آتش مینشینم و میاندیشم که جهان چگونه خواهد بود، آن دم که زمستان بیاید، بی هیچ بهاری...
بهاری که من هرگز نخواهم دید...
چرا که هنوز چیزهای بسیاری ماندهاند که ندیدم.
در هرجنگل، در هر بهار، سبزی برگ ها جلوهای دیگر دارد.
کنار آتش مینشینم و میاندیشم به مردمانی از روزگاران کهن، به آنان که دنیایی را خواهند دید، که من هرگز نخواهم شناخت.
و در تمامی دمی که نشسته ام و به روزگاران گذشته فکر میکنم، گوش سپردهام به صدای گام هایی که باز میگردند و آواهایی که پشت در نجوا میکنند...
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in