در امتدادِ سکوتِ لایروبینشده
نیلوفر صبوری · · 1 min read
برایِ زنی که هرگز نامش را در گزارشهای تالاب نیافتم.
امشب، وقتی از سبزه میدان به خانه برمیگشتم، چراغهای تیرِ برق مثلِ چشمهایِ ماهیِ مرده در مه میسوختند. در کشویِ میزم، میانِ صورتجلسههایِ خشک و بیروحِ اداره، چند برگهیِ قدیمی پیدا کردم. دستخطِ زنی بود که انگار سالها پیش، وقتی تالاب هنوز نفس میکشید، یادداشتی برایِ کسی گذاشته بود. کلمهها بویِ رطوبتِ دیوارِ کاهگلی میدادند و انگار با ناخن رویِ کاغذ کنده شده بودند.
ما زنها، شبیه همین نیزارهایِ حاشیهیِ تالاب هستیم؛ بیآنکه کسی بداند چه زمانی ریشهمان در لجنِ سیاه میپوسد، در سکوتِ سردِ آب فرو میرویم. هیچکس نمیپرسد چرا چشمانمان همیشه بویِ نمک و مه میدهد. هیچکس نمیخواهد بداند که ما، پشتِ این پوستِ کدر و لکزده، هنوز در انتظارِ فرودی هستیم که هرگز رخ نمیدهد.
اینجا، در این آپارتمانِ کوچک، جایی که بارانِ رویِ حلبی مثلِ ضربآهنگِ یک ساعتِ خراب میکوبد، فکر میکنم به آن زنی که شاید سالها پیش کنارِ همین اسکله، پولکهایِ ماهی را از رویِ پیشبندش پاک میکرد و ستارهها را به جایِ نان در دهانِ شب میگذاشت.
شاید همهیِ ما فقط پارهخطهایی هستیم که در غبارِ شمال گم شدهایم:
تنمان
مثلِ لنگری که در گل گیر کرده،
به هیچ بندری نمیرسد.
ما که نامهایمان را
بادهایِ شرجی
از پشتِ شیشهها شستهاند.
چایم سرد شده است. لکهیِ چربیِ رویِ استکان مثلِ یک جزیرهیِ دورافتاده در نقشه، دهان باز کرده. باید فردا دوباره به تالاب برگردم، به آن سیاهیِ غلیظ که هرچه میبلعد، سیر نمیشود. گاهی فکر میکنم شاید آن زنِ گمنام، همین من هستم که در آینده، جایی دورتر از این اتاق، منتظرِ مرگِ کلماتش نشسته است.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in