صدفهای چسبیده به ساقه
نیلوفر صبوری · · 1 min read
ملوک،
امروز دوباره باران کج میبارید روی حلبیهای زنگزدهی پشتبام. بوی لجنِ تالاب تا اینجا، تا کنج سبزه میدان میرسد. چکمههایم را که درآوردم، نمک خشکشدهی روی چرم یادم انداخت به دستهای تو؛ دستهایی که زمستانها از بس ماهی سفید پاک کرده بود، پوستش مثل پولک کهنه ترک برمیداشت و هیچوقت از بوی زهم خلاص نمیشد.
زنهای این حوالی زود محو میشوند. نه مثل مهِ روی آب که بالاخره آفتاب تکهتکهاش کند؛ بیشتر شبیه ململی نخی که زیر باران مداوم آنقدر روی طناب رخت بماند تا الیافش بپوسد و تکهتکه با باد برود توی کانال. مادرم میگفت تو هیچوقت در عکسها نبودی، و اگر هم بودی دستت را میگذاشتی جلوی دهانت چون دندانهایت پیش از سیسالگی از رطوبت و نداری ریخته بود. هیچکس نپرسید زیر آن روسریهای چیت گلدار چه کلماتی ناگفته کپک زد.
امروز توی ایستگاه، لای ریشههای گندیدهی نی که از عمق آب کدر بیرون کشیده بودیم، صدف حلزونی دیدم که سالها پیش مرده بود، ولی هنوز محکم چسبیده بود به ساقهای سیاه. به تو فکر کردم. به تمام زنهایی که نامشان از شناسنامهها و سنگقبرهای نمکشیدهی غازیان پاک شده است؛ زنهایی که نه قصهای از آنها مانده و نه خطی، مگر طعم تهنشینشدهی چوچاق در خورشهای ترش و یک چرخخیاطی دستی که گوشهی انبار زیر لایهای از خاکستر زنگ میزند.
دیشب باز بیخوابی به جانم افتاده بود. استکان چای تلخ را چسباندم به شیشهی عرقکردهی پنجره. این خطه همهچیز را بیصدا میبلعد، بهخصوص زنهایی را که یاد گرفته بودند بدون هیزم بسوزند و هیچ دودی از گلویشان بیرون نزند.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in