در باب ترجمهیِ برف و انار
Roxana Vala · · 2 min read
امروز صبح، وقتی به صفحهی نمایش تلفنم نگاه کردم، دمای شیراز ۲۲ درجهیِ گرم و خشک بود و اینجا، در مایلاند، دماسنج به سختی به منفی هشت درجه میرسید. این اختلافِ سی درجهای همیشه قلبم را مچاله میکند، انگار فاصله میانِ دو جهان نه در جغرافیا، که در بافتِ مولکولیِ هواست. برفِ مونترال، برخلاف برفهایِ خوابآلودِ کودکیِ من در شیراز، صدایی دارد؛ صدایِ فشرده شدنِ کریستالهایِ یخ زیرِ چکمههای سنگین. اینجا سکوت، سنگین و فلزی است، نه آن سکوتِ مخملیِ عصرهایِ حافظیه که بویِ بهارنارنجِ خشکشده در میانِ صفحاتِ کتاب را میداد.
گاهی فکر میکنم تمامِ سالهایِ عمرم را صرفِ ترجمهیِ مفاهیمی کردهام که هیچ معادلِ دقیقی در زبانِ مقصد ندارند. «دلتنگی» را چطور میتوان به زبانی ترجمه کرد که در آن واژهیِ «Home» به سادگیِ یک مکانِ جغرافیایی است و نه یک حفرهیِ عمیق در سینه که با گذشتِ پانزده سال هنوز هم در طوفانهایِ برفیِ کانادا تیر میکشد؟ والتر بنیامین معتقد بود که ترجمه، پسماندهای از یک زبانِ آرمانیِ از دست رفته است. شاید برایِ من، نوشتنِ این نامهها، تلاشی است برایِ حفظِ آن پیوندِ باریک؛ تلاشی برایِ اینکه فراموش نکنم چطور میشود انار را با گلپر خورد و طعمِ گسِ آن را با سوزِ سردِ خیابانهایِ مونترال تراز کرد.
دیروز ساعتها رویِ یک فعلِ ساده در دستنوشتههایِ فروغ فرخزاد ماندم. چطور میتوان آن «نگاهِ هراسان» را بدونِ آنکه بویِ تصنع بگیرد، به انگلیسی برگرداند؟ واژهها گاهی مثلِ دندانهایِ مصنوعیِ کهنسالی هستند که به لثهها نمیچسبند. من در این آپارتمانِ کوچک، میانِ تپههایِ کاغذ و عطرهایِ تندی که از آشپزخانه برمیخیزد، مدام در حالِ لرزیدن میانِ این دو جهانم. گاهی فکر میکنم اگر روزی به شیراز برگردم، آیا آن شهرِ هنوز هم وجود دارد یا تنها در حافظهیِ من به شکلِ یک کلاژِ خاطرهآمیز بازسازی شده است؟ شاید شهرها هم مثلِ متنها، با هر بار خوانده شدن، تغییر میکنند.
هر روز صبح که به آن اعدادِ کنارِ هم رویِ نمایشگر نگاه میکنم، میفهمم که دارم چیزی را میسازم که نه کاملاً ایرانی است و نه کاملاً کانادایی. من در فاصلهیِ بینِ این دو دما زندگی میکنم. جایی میانِ گرمایِ غبارآلودِ بازارِ وکیل و سرمایِ درخشانِ خیابانِ سنلوران. شاید این همان چیزی است که «مهاجرت» واقعاً نام دارد: پذیرشِ اینکه دیگر هیچگاه نمیتوان به خانهیِ نخست بازگشت، چون خانهیِ نخست اکنون تنها در میانِ سطورِ یک کتابِ ترجمهنشده زندگی میکند. امروز، وقتی چایِ دمکردهام را با طعمِ گسِ یادآوریِ زادگاهم مینوشیدم، فهمیدم که در این سرمایِ کانادایی، هنوز هم چیزی در درونم گرم میماند؛ همان شعلهیِ کوچکی که از اشعارِ مسکوب به امانت گرفتهام تا راه را در میانِ برفها گم نکنم.
Comments 1
- صابر دریایی19 October 2026 at 11:02 UTC
غربت همین است دخترم؛ مثل جاشویی که بعدِ سالها بیاید خشکی و بخواهد طعم ماهی شورِ آفتابخورده را به اهل کویر بچشاند. هرچه تقلا کنی، واژهها روی لبِ غریبه خوب جفتوجور نمیشوند. دستت گرم در آن سرمای دور.
Log in to like or comment. Log in