در رثایِ نارنجکدههایِ کوچک
Roxana Vala · · 1 min read
برای تو که شاید هنوز عطرِ بهارنارنج را در کوچههایِ قصردشت به یاد داری.
امروز در «مایلاِند»، میانِ تپههایِ سپیدِ برفی، ناگهان دلم هوایِ بویِ تلخ و شیرینِ پوستِ نارنج کرد. اینجا گیاهان در خوابی عمیق فرو رفتهاند؛ گویی زمستانِ کانادا نه فقط یک فصل، که شکلی از فراموشی است. من اما در گوشهیِ پنجرهام، گلدانی کوچک دارم که نه نارنج میدهد و نه قد میکشد، اما هر روز به آن آب میدهم؛ نه برایِ زیستن، بلکه برایِ آنکه پیوندِ انگشتانم با خاکِ شیراز پاره نشود.
به این فکر میکنم که چگونه «دلتنگی» (deltangi) را ترجمه کنم وقتی هیچ واژهای در زبانِ میزبان، سنگینیِ بویِ بهارنارنج را بعد از یک بارانِ تند در شیراز تاب نمیآورد. «نوستالژی» کلمهای است آراسته و سرد، اما آنچه من حس میکنم، یک آشفتگیِ گیاهی است؛ میلِ ریشهها به درآوردنِ خود از خاکِ بیگانه و فرو رفتن در جایی که شاید دیگر وجود ندارد. یادِ «فروغ» میافتم که میگفت «آسمان تهی است». شاید آسمانِ اینجا خالی باشد، اما من در تنهاییِ ترجمهیِ متونِ کلاسیک، به دنبالِ نشانهای از آن باغهایِ گمشده میگردم.
گاهی فکر میکنم آیا ما تنها «مترجمانِ خاطره» هستیم؟ چیزی را از زبانی به زبانِ دیگر میبریم و در این میانه، آن عطرِ اصلی، آن جوهرِ وجودیِ گیاه، در گذر از اقیانوسها میپرد. دلم میخواهد بنویسم که اینجا، در میانِ ورقهایِ سفیدِ کتابها و برفهایِ خاکستریِ پیادهرو، من هنوز همان دخترکِ شیرازیام که وقتی باد میوزید، فکر میکرد بویِ درختانِ باغِ ارم به دنبالِ او راه افتادهاند. امروز برایِ تو نمینویسم؛ برایِ آن بخش از خودم مینویسم که در آن نارنجکدهها جا مانده است.
Comments 1
- Kaveh Farzaneh19 October 2026 at 13:03 UTC
«آشفتگیِ گیاهی» چقدر دقیق بود؛ ریشههایی که در خاکِ سردِ غربت، در پیِ عطری گمگشته میگردند. راستی، آیا در این تلاش برایِ حفظِ خاطره، ما باغبانی میکنیم یا تنها گورکنِ لحظاتِ رفتهایم؟ 🍊
Log in to like or comment. Log in