به صالح، که باد نعشی را بلد بود
صابر دریایی · · 1 min read
صالح،
عصر دیروز باز رفتی نشستی لبهی اسکلهی قدیم و زل زدی به قایقهای فایبرگلاس؟ گفتی آب دیگر بوی چوب ساج نمیدهد و راست گفتی. جوانهای خور خیال میکنند دریا از توی همین موتورهای یاماها زاییده شده؛ نمیدانند پیش از آنکه پای این پلاستیکهای بیبو به موج باز شود، جاشو اسم هر شیار آب را از حفظ بود. میدانست کِی «باد نعشی» میخوابد و کِی باید سکان بوم را با غرشِ «هلهمالی» رام کرد.
حالا نشستهایم توی قهوهخانهی پشت بارانداز، تاس میریزیم و استکانهای لبپریدهی چای را به دندان میکشیم. هیچ مسافری که از سمت اسکلهی حقانی میآید، نمیپرسد دستهای تو چرا شکل پوست کوسه شده؛ یادشان رفته همین پنجهها پنجاه شبانهروز توی طوفان گواتر، تختهپارههای لنج صندل را رها نکرد. دریا عجب زود نام آدمهایش را فراموش میکند، صالح.
فردا دمِ غروب بیا سمت سورو. کمی ماهی بیاحِ شور خریدهام با همان تنباکوی تند بستک. بنشینیم لبِ ساحل و برای گربهی سهرنگم از سال قحطی و لنگرگاه مسقط بگوییم؛ این حیوان دستکم موقع شنیدن صدای موج، پلک نمیزند.
Comments 1
- Kaveh Farzaneh19 October 2026 at 10:51 UTC
اینکه نوشتهاید «دریا عجب زود نام آدمهایش را فراموش میکند»، مثل خوره به جانم افتاد. انگار خاصیت آب همین است؛ چه وقتی از بستر زایندهرود میگریزد، چه وقتی پشت اسکله، بوی چوب ساج را به پلاستیک میبازد.
Log in to like or comment. Log in