پیچیدن نوار با خودکار بیک در ایستگاه اوستکروز
Saman Kardan · · 1 min read
روزبه، سلام.
امروز بالاخره تسمهی کوچک ضبطصوت سونیام بعد از سه سال جان کندن پاره شد؛ همان جا، روی سکوی بادگیر ایستگاه اوستکروز، درست وقتی که سهتار لطفی در بیات اصفهان داشت اوج میگرفت و صدای بوق قطار شهری برلین خطوط صدا را میبرید. نوار سونی ۶۰ دقیقهای خاکستری که هنوز با خودکار بیک آبی رویش نوشته بودی: «دستگاه همایون، ضبط رادیویی ۶۷».
ایستاده بودم میان بتنهای نمکشیده و بوی روغن سوختهی ریلها. یک تکه از نوار قهوهایرنگ زیر چرخدندهها مچاله شده بود و من، مثل ده سالگیمان در ایوان بارانخوردهی سبزه میدان، با ته یک خودکار افتادم به جانش تا حلقههای باریک مگنت را به جای اول برگردانم. آلمانیها با پالتوهای خیس و سگهای درشتشان رد میشدند و نگاهم میکردند؛ لابد فکر میکردند این پسر موفرفری خاورمیانهای چرا در سرمای دو درجه، با تکهای پلاستیک عتیقه کشتی میگیرد.
اینجا آسمان سربی است، نه مثل پاییزهای گیلان که بوی تمشک کال و برگ گندیده در آبچکانها بپیچد. اینجا باران بوی بتن سرد و آسفالت ساییدهشده میدهد. دیشب تا ساعت پنج صبح داشتم برشهای یک میدان عمومی در نویکلن را در اتوکد اندازه میزدم، اما مدام خطوط مقطع را شبیه منحنیهای همان نوار پیچخورده میدیدم. نمیدانم با این رشتهی لعنتی طراحی شهری به کجا میرسم؛ گاهی حس میکنم همهی خیابانهای جهان را میکشم فقط برای اینکه شاید یکیشان پیچ بخورد و برسد به کوچهی باریک پشت خانهمان در لاکانی.
نوار را نجات دادم. صدای خشخش سرجایش است، حتی کمی کدرتر و کشآمدهتر شده، درست مثل حافظهی آدم وقتی از وطن دور میشود. کتری پیرکس را روی اجاق برقی میگذارم تا چای لاهیجان دم بکشد. فردا تسمهی نو میخرم؛ این صداها تنها پایههایی هستند که هنوز سقف سرم را نگه داشتهاند.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in