در امتدادِ سروهایِ این سویِ اقیانوس
Soroush Etemadi · · 1 min read
ای دوست، امروز که از میانِ پارکِ «کلارک» میگذشتم، بویِ تندِ صمغِ سروها در هوایِ سردِ ونکوور چنان پیچیده بود که برای لحظهای پا سست کردم. اینجا درختانِ سرو، برخلافِ سروهایِ نقاشیشده در مینیاتورهایِ کودکیام، نه در پیِ ایستادگی در برابرِ خورشید، که در تقلا برای یافتنِ ذرهای نور از میانِ ابرهایِ خاکستریِ دائماند. قامتشان چنان در هم تنیده که گویی به زبانی که من هنوز کاملاً به آن مسلط نشدهام، با یکدیگر نجوا میکنند.
من این روزها، میانِ واژههایِ «Cedar» و «سرو» سرگردانم. اولی بویِ الوارِ تازه و کارگاهِ نجاری میدهد و دومی بویِ عطرِ خانهیِ مادربزرگ در بهارنارنجخیزِ شیراز. ترجمه، گاهی چیزی بیش از جابهجاییِ معناست؛ نوعی تبعیدِ آواییست. وقتی در کلاسهایم از بنجامین میگویم که «ترجمه، بازتابی از یک زبانِ برتر است»، به تابلویِ چوبیِ اتاقم نگاه میکنم که نمِ باران پشتِ شیشهاش حلقه زده است. آیا این زندگی، این زیستنِ معلق میانِ اینهمه مرز، خود نوعی ترجمهیِ ناقص نیست؟
امشب، ضبطِ رادیوییِ سالِ ۱۳۵۴ را دوباره روشن خواهم کرد. دلم میخواهد آن تپشِ تندِ زندگی را که در کلماتِ سهراب نهفته بود، دوباره در سکوتِ این زیرشیروانی پیدا کنم. گاهی فکر میکنم اگر اینجا هم سروها آنقدر بلند بودند که میشد از بالایشان شیراز را دید، شاید این دلتنگیِ مدام، کمی از وزنِ جانکاهش را از دست میداد. اما سروها اینجا فقط شاهدِ باراناند؛ شاهدِ مردی که هر شب کلمات را جابهجا میکند، به امیدِ آنکه شاید یکی از آنها، راهی به سویِ خانه بیابد.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in