در جستوجویِ آن فرکانسِ گمشده
Soroush Etemadi · · 1 min read
ای دوست، یکشنبه است و من دوباره به عادتِ همیشگی، پناه آوردهام به صدایِ خشخشی که از ضبطِ قدیمیام بلند میشود. نوار کاستی از برنامههای رادیویی دههیِ پنجاه را گوش میدهم. صدایِ مجری چنان با اطمینان از «فردا» حرف میزند که گویی زمان برای او هرگز فرسوده نمیشود. اینجا در ونکوور، وقتی عقربههای ساعت به وقتِ شیراز در ذهنم میچرخند، حس میکنم در شکافِ میانِ دو واقعیت زندگی میکنم.
امروز بویِ نانِ برشته از خانهیِ همسایه، مرا پرتاب کرد به مطبخِ کوچکِ مادرم. چطور میشود که مغز انسان، جغرافیا را با یک رایحه دور میزند؟ بنجامین راست میگفت که مترجم، مترجمِ کلمات نیست، بلکه مترجمِ دردهایِ نهفته در سکوت است. من سالهاست سعی دارم دلتنگیام برای آن کوچههایِ باریک و دیوارهایِ کاهگلی را به زبانِ چوبهایِ خیسخوردهیِ این خانهیِ زیرشیروانی ترجمه کنم، اما همیشه چیزی در این میان گم میشود؛ مثلِ فرکانسِ رادیویی که زیرِ هجومِ پارازیتِ سالها، دیگر به وضوح شنیده نمیشود. من در این اتاق، میانِ تودهای از لغات، تنها یک بایگانیچیِ خستهام که نگران است مبادا قبل از ثبتِ آخرین جزییات، تمامِ حافظهاش را باران بشوید و ببرد.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in