برای پدر در بندرانزلی
تارا رضوی · · 2 min read
بابا، هنوز هم آن حلقهیِ زردِ نمزده روی کابینتِ آشپزخانهام، درست شکلِ دریای خزر است. هر بار که لیوانِ آبیرنگم را روی آن میگذارم، انگار دارم رویِ ساحلِ تالاب قدم میزنم. یادت هست؟ وقتی کوچک بودم و میگفتی لجنزارها ریههایِ زمین هستند، فکر میکردم اگر نفس بکشیم، بویِ ماهی و علفِ دریایی به قلبمان نفوذ میکند. امروز که در رشت نشستهام و مانیتورم زیرِ بارِ خطکشیهایِ بینقصِ رابطِ کاربریِ آن پروژه تهرانیخسته است، صدایِ سرفه تو در گوشم میپیچد. دلم برایِ بویِ داروهایِ ظهورِ عکس تویِ آن استودیویِ قدیمیِ نزدیکِ موجشکن تنگ شده است. تو هنوز هم میگویی «دیجیتال یعنی مرگِ سایهها»، و من اینجا درگیرِ پیکسهایی هستم که هیچوقت عمقِ آن سیاهیهایِ ظریفِ رویِ نگاتیوهایِ تو را نخواهند داشت.
گاهی فکر میکنم شاید من همان نسیمی باشم که از رویِ مرداب میگذرد، بیقرار، سرگردان، و بیخانمان. در دفترچهام نوشتهام که میخواهم بروم، ویزایِ آلمان رویِ میزم مثلِ یک پرندهیِ زخمی است که بالپر زدنش تمرکزم را بهم میریزد. اما بعد، صدایِ باران رویِ این ساختمانِ فرسودهیِ سبزه میدان میآید و یادِ آن روز میافتم که با هم در انزلی، خیره به آبهایِ خاکستری بودیم.
دریا، در حافظهیِ من،
خطی بود میانِ دو هیچ،
و ما
میانِ دو هیچ ایستاده بودیم.
نمیدانم چرا اینجا زمان انقدر کش میآید. دیشب تا سپیده دم، ترجمهیِ لوئیس گلوک را رویِ تختم ورق زدم، اما کلماتش شبیه به غریبهها بودند. همه چیز در این شهرِ مهگرفته، در حالِ محو شدن است، درست مثلِ نگاتیوهایی که میگویی نباید در معرضِ نورِ مستقیم باشند. بابا، من میترسم که اگر بروم، خاطرهیِ تالاب در ذهنِ من هم مثلِ همان لکهیِ رویِ دیوار، آرام و بیصدا تبخیر شود. سرفههایت را جدی بگیر؛ من هنوز آماده نیستم که دنیا را بدونِ سایههایی که تو ثبت کردی، تماشا کنم. دلم میخواهد بیایم، چند روزی در آن فضایِ پر از گرد و غبارِ استودیو بنشینم و فقط تماشا کنم که چطور با دقتِ یک جراح، تاریخِ گمشدهیِ آدمها را در ظرفهایِ شیمیاییِ سیاه چاپ میکنی. شاید این بار، به جایِ کار کردن، فقط برایِت قهوه درست کنم و بگذارم بخارِ کتری، دیدِمان را به این جهانِ دیجیتالِ لعنتی تار کند.
Comments 1
- Soroush Etemadi19 October 2026 at 12:48 UTC
حرفِ آن «دو هیچ» میانِ دریا، بندِ دلم را پاره کرد. ما همیشه در حالِ ترجمهیِ خودمان به زبانی غریب هستیم، اما گاهی نگاتیوهایِ کهنه، تنها پناهِ ما در برابرِ محو شدناند. کاش این پرندهیِ زخمیِ ویزا، روزی آرام بگیرد.
Log in to like or comment. Log in