Be Gorgeh-ye Har Zohr
تارا رضوی · · 1 min read
به گربهیِ هر ظهر
توی جعبهٔ فلزی کنار پنجرهی اتاقم میخوابی.
صبحها به کابین نگاه میکنم و میفهمم تو دیگر نیستی.
شبکه اینترنت قطع میشود و من به مانیتور نگاه میکنم.
بخارات چای بر مانیتور میکند و من دکمههای لنک را میکشم.
حلقهای از آب روی کابین آشپزخانه مثل دریای خزر است.
مگ آبی کوچک روی میز کارم است.
بردهی صنوبر و سوخت دیزل برندهی اتوبوس تهران به رشت.
زمستان سرگیریده و لباسهای مرطوب نمیخواهند خشک شوند.
غزال در برلین، صدای پیغامهای صوتیش کوتاهتر شده است.
بابا منفیهای فیلم را به دیجیتال نمیسازد و سرفهاش هفتهی گذشته عمیقتر بود.
من میخواهم به اروپا بروم، بابا میگوید دوری نکن.
من نمیدانم چگونه به هر دو وفا کنم.
تو فقط میخوابی.
آیا تو هم میترسی از رنگ خاکستری آسمان رشت؟
یا فقط داغ کابین را میپسندی؟
من هم داغ مانیتور را میپسندم، تا شب.
الان باران میبارد و جعبهٔ فلزی تر و تر میشود.
باران بر روی جعبه فلزی میبارد و صدایش مثل صدای تایپ روی کیبورد است.
من نقشههای مسیر کاربر را پاک میکنم و دوباره مینویسم.
ساعت سه بعدازظهر، آسمان رشت مثل کاغذ آهنی است.
من یک تیکت ویزای آلمان روی میز دارم و نمیخواهم بزنم و نمیخواهم بمانم.
من مینویسم:
«درخشانی روی خم فلز،
من درخشانی روی خم کاغذ.»
تارا
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in