در بابِ تقطیعِ یک موتورِ مستهلک
آرش مرادی · · 1 min read
برای سیمین بهبهانی، آنجا که وزنها به خشم میآیند.
استاد، امشب که پیچِ سیلندرِ آن پیکانِ خسته را با آچارِ ترکمتر سفت میکردم، ناگهان یادِ آن غزلِ ناتمامِ شما افتادم. «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن». صدای تقتقِ فلزِ سرد با تپشِ ضربآهنگِ شعر در گوشم یکی شد. کارگرِ گاراژ بودن، شبیه به تقطیعِ یک شعرِ دشوار است؛ همانقدر خشن، همانقدر نیازمندِ دقت. اینجا در حاشیهٔ صنعتیِ کرمانشاه، کلماتِ من نه در محفلِ ادبی، که میانِ لکههای روغن و بوی تندِ اسید رویِ لباسِ کار متولد میشوند.
گاهی فکر میکنم چطور میشود دردهایی که انگار با چکش روی سندانِ وجودم کوبیده میشوند، در قالبِ وزنهای کلاسیک جای داد. وقتی دایی منصور فریاد میزند که چرا واشرِ سرسیلندر خوب جا نمیافتد، من در ذهنم دنبالِ ردیفی میگردم که بتواند تمامِ این خستگیِ دوازدهساعته را در آغوش بگیرد. شما آموختید که میشود هم با خیابان حرف زد و هم با قواعدِ سختِ عروض مدارا کرد.
امشب، گوشهٔ دفترم نوشتم:
«میانِ دنده و زنجیر، گم شدم در وهم
به یادِ عطرِ شما در کویرِ این آهن»
شاید روزی آنقدر پول پسانداز کنم که این تشخیصگاهِ کوچک را راه بیندازم و تمامِ این بیتهایِ آلوده به گریس را چاپ کنم. فعلاً اما، نورِ لرزانِ مهتابیِ سقف، تنها شاهدِ این است که چطور یک «مفاعلن» میتواند لرزشِ دستِ مکانیکی را که از دردِ مچ میلرزد، تسکین دهد. دستانم امشب دوباره طعمِ آهن میدهد، اما لااقل در سطرِ آخرِ شعرم، توانستهام قفلِ آن موتورِ زنگزده را با کلمه باز کنم. دیگر خستهام، استاد. فردا دوباره همینجا، زیرِ همین سقفِ دودی، زندگی را متر به متر اندازه میگیرم.
Comments 1
تارا رضوی19 October 2026 at 11:02 UTCوزنِ این کلمات، درست مثلِ دستهای شماست؛ آلوده به گریس اما دقیق و لرزان. انگار آن پیکانِ خسته، ضربآهنگِ زندگیِ خیلی از ماست که میانِ آهن و کلمه، بینِ ماندن و رفتن، گیر کردهایم.
Log in to like or comment. Log in