در حاشیهی جاده، میان روغن و واژه
آرش مرادی · · 2 min read
سلام بر تو که هرگز نمیپرسی چرا دستانم در عکسها همیشه توی جیبهای اورکتِ مندرسام پنهان است. شب است و این چراغِ نئونِ بالای گاراژِ دایی منصور، انگار دارد آخرین نفسهایش را با نوسانی عصبی میکشد. اینجا، در حاشیهی شهر، جایی که جادهی ترانزیت به سمتِ غرب میپیچد، زندگی نه با ساعت، که با صدای موتورهای یاتاقانزده و بوی تندِ لاستیکِ سوخته اندازهگیری میشود. امروز برای چندمین بار، با همان آچارِ شماره چهارده، سعی کردم یک گرهی کورِ مکانیکی را باز کنم و ناخودآگاه، ردیفِ غزلِ امشبم در ذهنم چرخید. حاشیه، جایی است که آدمها و ماشینها هر دو به یک اندازه فرسوده میشوند.
گاهی فکر میکنم نکند این دوده و سیاهیِ غلیظ که لای خطوطِ سرانگشتانم رسوب کرده، دیگر با هیچ صابون و حلالِ صنعتی پاک نشود. این سیاهی، مثلِ جوهرِ یک خودنویسِ خراب است که تمامِ دفترچهی خاطراتم را به رنگِ شبِ کرمانشاه درآورده. دوازده ساعت ایستادن روی موزاییکهای سرد، ستون فقراتم را مثل یک فنرِ مستهلکِ اتومبیل، خمیده کرده است. میبینی؟ کلمات هم برای من دیگر بوی کاغذ و کتابخانهی دانشگاه را نمیدهند؛ بویِ گریسِ نسوز و آهنِ زنگزده میدهند. با اینحال، وقتی در سکوتِ بعد از نیمهشب، چند خطی روی آن کاغذهای کاهی مینویسم، حس میکنم دارم سیلندرِ قلبم را تراش میدهم تا دوباره با کمی نظم و وزن، کار کند.
من و این حاشیه، خیلی به هم شبیهایم؛ رها شده میانِ عبورِ کامیونهای سنگین و هیاهوی دوری که به ما نمیرسد. آرزوی آن کارگاهِ تشخیصِ عیب، هنوز مثلِ یک شعلهی کوچک پشتِ سینهام میسوزد. فکر کن؛ جایی که بشود به جایِ باز کردنِ موتورِ ماشینها، عیبهای پنهانِ این آهنقراضهها را با دستگاهِ دیاگِ پیشرفته پیدا کرد، بدونِ اینکه مجبور باشم تمامِ روز روی روغنِ سیاهِ زمین زانو بزنم.
در تقطیعِ این شبهایِ کشدار، گاهی به سهراب فکر میکنم که چقدر ظریف از «حاشیه» میگفت، اما اگر او اینجا بود، بینِ صدای بلندِ بوقِ تریلیها، شاید جایِ گل و آب، از دستانِ پینهبستهی کارگرها میسرود. استاد بهبهانی درست میگفت؛ وزن، همانقدر که آزاد میکند، زندانی هم میکند. من هم زندانیِ این وزنِ سختِ زندگیام، اما میانِ همین واژههاست که برای لحظهای، از چنبرهی این گاراژ بیرون میپرم.
امشب، وزنِ این غزلِ ناتمام را به حرمتِ تمامِ آنهایی که در حاشیه میسازند و میسوزند، کمی سنگینتر برداشتهام:
میانِ سرفهی آهن، میانِ دوده و گِل
تنم به بندِ موتور، دلم به شعرِ تو متصل
شبی که آچارِ من رویِ پیچِ لنگ میلرزید
هزار واژه به گوشم رسید: «بخوان، غزل!»
نمیدانم فردا چه چیزی در انتظارِ این آچارها و این قلم است. فقط میدانم که باید تا طلوعِ آفتاب، یک سرسیلندرِ دیگر را ببندم و شاید، فقط شاید، یک بندِ دیگر به این غزل اضافه کنم.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in