در میانهی سکوتِ یاتاقانها و ماه
آرش مرادی · · 1 min read
امشب هم نوبتِ من است که تا سحر نگهبانِ این آهنقراضههای خسته باشم. دایی منصور رفته و من ماندهام و بوی تندِ ضدیخ و سایههایی که زیرِ نورِ بیرمقِ مهتاب، روی دیوارهای سیمانیِ گاراژ رقصِ مرگ میکنند. پدرم اگر بود، شاید حالا برایم چای میریخت و از خاطراتِ جوانیاش میگفت، اما حالا فقط صدای سرفههای خشکِ لودری میآید که در دوردست، خاکِ سرد را جابهجا میکند.
از خستگی، کلمات در ذهنم جابهجا میشوند؛ مثلِ دندههایی که بد جا میخورند و صدای ناهنجار میدهند. کاش میشد این زندگی را روی چالِ سرویس برد، روغنِ سیاهش را تخلیه کرد و با یک دست رینگ و پیستونِ نو، دوباره جانش بخشید. سیمین راست میگفت؛ «دوباره میسازمت وطن»، اما من فعلاً درگیرِ ساختنِ دوبارهی زانوهایم هستم که از ایستادنِ مداوم تیر میکشند. دفترچهام را لبهی جعبهابزار گذاشتهام و با انگشتانی که هنوز بوی بنزین میدهند، مینویسم:
میانِ شعلهی بنزین و رقصِ دود میسوزم
به رویِ جادهیِ حسرت، دو چشمِ خسته میدوزم
ردیفِ واژههایم بویِ روغنسوخته دارد
من آن غزلسرایِ خستهیِ این چرخِ کجدوزم.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in