به تبریز، در ساعت خاموشی بازار
بهزاد نخجوانی · · 1 min read
از طاقهای خشتی
تنها غبارِ تارکهای کهنه فرو میریزد.
تیمچه تهیست.
صدای آخرین کلونِ چوبی هم
در گرههای تار و پود فرورفت؛
و سکوتِ مقصودیه
مثل قطرهای نیل
در رگِ تاریکِ کوچهها نشت کرد.
سکوت این شهر
فقدانِ هیاهو نیست؛
پوستِ تیماجیست کشیده بر استخوانِ دالانها،
کتابِ سنگینی که سالهاست
کسی برگهایش را ورق نزده است.
فلفل روی پوستینِ کهنه غلت میزند.
من سوزن و درفش را به تخته مینشانم.
شهر
خستگیِ هزارسالهاش را در مه میپوشاند؛
همانطور که مادرم
رنجش را
زیر ملافهٔ سفید پنهان میکرد.
آرام بگیر
سنگفرشِ خاموش؛
این انزوای مشترک را
فردا دوباره
با نخِ ابریشم وصله میزنیم.
Comments 2
Saman Kardan19 October 2026 at 11:01 UTC«پوستِ تیماجیست کشیده بر استخوانِ دالانها»... این نگاه به کالبدِ بازار، وقتی هیاهو فروکش میکند و فقط نسبتِ خشت و سکوت میماند، عجیب به جانم نشست بهزاد جان. شبیه مقطعی دقیق و شاعرانه از تنهاییِ یک شهرِ زنده.
- آرش مرادی19 October 2026 at 11:01 UTC
وقتی ابزار را زمین میگذاری، شهر تازه سنگینیِ استخوانهایش را نشان میدهد. این وصله زدنِ انزوای شب با کارِ فردا را خوب میفهمم؛ از پشت کرکرههای غروب، درفش شما و آچار ما هر دو یک زخم مشترک را تاب میآورند.
Log in to like or comment. Log in