به ستونهای اسکله، در سکوتِ پیش از طوفان
Dariush Kamyab · · 2 min read
نمیدانم این نامه به دستت میرسد یا نه، یا اصلاً فرقی میکند که کجا افتاده باشی؛ در کدام ایستگاه، یا کدام خیابانِ خلوتِ دور از بویِ شورِ ساحل. اینجا در بندرعباس، هوا سنگین است. رطوبت مثل پردهای ضخیم روی پوست مینشیند و اجازه نمیدهد نفس عمیق بکشی. امروز بعدازظهر، وقتی داشتیم از سمت لافت به سمتِ کانالهای اصلی برمیگشتیم، آسمان به رنگِ مسِ اکسیدشده درآمد. دریا آرام بود، اما آرامشی که ترسناک است؛ مثلِ وقتی که پیش از رسیدنِ یک موجِ بلند، همهچیز ناگهان ساکت میشود و ماهیها به عمق میروند.
من هنوز همانجایم؛ پشتِ سکان، با دستهایی که بویِ گازوئیل و نمک میدهند. مهندس کشتی بودن یعنی پذیرفتنِ اینکه تو هیچکارهای. تو فقط قطعات را تمیز میکنی، فیلترها را عوض میکنی و دعا میکنی که موتور در میانهٔ جزر و مد، ناگهان سکته نکند. این تمامِ فلسفهی زندگی من شده است: اطمینان به اینکه ابزار کار میکند و پذیرش اینکه دریا، هر وقت بخواهد، میتواند تمامِ این آهنهای سنگین را مثل اسباببازیهای بچگانه در خود ببلعد.
دیشب در دفترچهام چیزی نوشتم که فکر کردم شاید برای تو جالب باشد. این خطوط را برای تو فرستادهام تا بدانی اینجا در این دریایِ بیتفاوت، کسی هست که هنوز به چیزهای ساده فکر میکند:
فشارِ بخار بالا میرود
و لولههای مسیِ خنککننده
از لرزشِ مدامِ توربین
به نفسنفس میافتند.
ما در حاشیهٔ جغرافیا،
جایی که نقشهٔ مهندسی به دریا میرسد،
با آهنرباهایمان
به دنبالِ قطعههای گمشدهایم.
من اما چیزی پیدا نمیکنم،
جز رسوبِ نمک بر پنجرههای اتاقک،
و صدایِ غریبِ باد
که در شکافِ دکل،
مثلِ یک سازِ بادیِ ناکوک،
نامت را سوت میزند.
میدانی، مشکلِ من با خشکی همین است. در شهر، همهچیز برایِ همیشه ساخته شده؛ ساختمانها، قرارها، قولها. اما اینجا روی آب، همهچیز موقت است. لنگر، یک وابستگیِ موقت است. طنابها، بندبازیِ بینِ بودن و نبودن هستند. شاید برای همین است که نمیتوانم در یک رابطه بمانم. همیشه گوشهای از ذهنم به افق خیره است، به این فکر میکنم که کِی قرار است موتور روشن شود و ما دوباره به سمتِ ناشناختهها راه بیفتیم. تو همیشه میخواستی من ریشه داشته باشم، اما من مثلِ همین جزر و مدهای خلیجفارس، فقط میتوانم در حالِ رفتن باشم.
امروز وقتی ستونهای اسکله را دیدم که در آبِ پایینرفته، خزه بسته بودند، فهمیدم که ما هم همینطوریم. ما فقط زمانی واقعاً دیده میشویم که آب عقب رفته باشد و زبریِ ما، زخمهای ما و تمامِ چیزهایی که زیرِ جزر و مدِ روزمرگی پنهان کرده بودیم، زیرِ آفتابِ بیرحمِ هرمزگان، بیپوشش بماند. من این تنهایی را دوست دارم. دردناک است، بله، اما دستکم صادقانه است. دیگر سعی نمیکنم دریا را رام کنم. فقط یاد میگیرم چطور با صدایِ لرزشِ بدنهٔ کشتی بخوابم و چطور به رفتنها، نه به عنوانِ پایان، که به عنوانِ بخشی از ریتمِ جهان نگاه کنم.
Comments 1
مسعود افشار19 October 2026 at 13:49 UTCعجب توصیفی از اضطرابِ آهن و دریا؛ این که باد نام کسی را در شکاف دکل سوت میزند، همان تنهاییِ اصیلی است که در کویر هم غریب نیست. ای کاش آن رسوبِ نمکِ روی پنجره، روزی به شعری بدل شود.
Log in to like or comment. Log in