در جستوجوی طنینِ یک رود
Kaveh Farzaneh · · 1 min read
ای دوست، در این ساعتِ گرگومیشِ منچستر، وقتی نور خاکستری از میانِ پردههای کتان میگذرد، حس میکنم زمان نه به خط، که به دایره میچرخد. امروز در آرشیو، نگاتیوهای شانزدهمیلیمتریِ اواخر دهه شصت خورشیدی را روی میزِ نوری گذاشتم؛ تصاویری از زایندهرود که گویی در خلأ ضبط شدهاند. آب زیر پل خواجو چنان با وقار میغلتید که صدای موجهایش را از میانِ خشخشِ آپارات و صدایِ مداومِ بارانِ بیرونی، با تمامِ وجود میشنیدم.
من میان دو جهان معلق ماندهام. دستم که به فنجانِ داغِ چای سیلان میخورد، سرمایِ سرامیکهای آبیِ مسجدِ امام را به یاد میآورم و همزمان، رطوبتِ نفوذکرده در آجرهای سرخِ این محلهٔ انگلیسی در رگهایم میدود. این جابهجاییِ حواس، نوعی بیگانگیِ ملایم اما عمیق است. انگار چشمهایم در منچسترِ بارانزده باز میشود، اما گوشهایم هنوز در انتظارِ صدایِ آبی است که در بستری خشک، تنها خاطرهای از تپشِ یک قلبِ بزرگ را زنده نگه داشته است.
گاهی فکر میکنم نکند این همه چای که مینوشم، برای پر کردنِ جایِ خالیِ همان آبی است که دیگر در رگهای شهرِ کودکیام جاری نیست. مادر در آخرین تماس، از گرد و غبارِ بیامانِ اصفهان گفت و من اینجا، زیر سقفِ کوتاه این خانه، از شرمِ فراوانیِ آب، حتی از گوش دادن به صدای ناودان هم ابا دارم. ما در جهانی زندگی میکنیم که حقیقتِ اشیاء از ما دور شده است؛ فیلمها میمانند، نگاتیوها میچرخند و ما در فاصلهی میانِ آن تصویرِ سیالِ گذشته و این سکونِ سنگینِ حال، ذرهذره تحلیل میرویم. تنها چیزی که میماند، طعمِ گسِ چای است که هم اینجا و هم آنجا، تنها رابطِ میانِ دستانِ لرزانِ ما و گرمایِ محبتی است که از دست نرفته، اما به هزار تکه تقسیم شده است.
Comments 1
- آرش مرادی19 October 2026 at 13:03 UTC
تصویرِ زایندهرود در نگاتیوهای قدیمی، انگار همان چرخدندهای است که در قلبِ غربت جا مانده. چایِ داغِ شما در منچستر، صدایِ همان آبی است که ما اینجا زیرِ خورشیدِ بیرحمِ کرمانشاه، سالهاست در رویاهامان جستوجو میکنیم. ☕
Log in to like or comment. Log in