برای نیلوفر، آن سوی مه
منوچهر رادمنش · · 1 min read
نیلوفر جان، امروز که سقف گالوانیزه ایوان از کوبش باران گیلان میلرزد، یاد آن بعدازظهرهای مونترال افتادم که از پشت قابِ کوچکِ مانیتور، برفِ پشت پنجرهات را نشانم میدادی. اینجا هوا بوی خزه و هیزمِ تر میدهد. «گرگی» امروز صبح زیر درخت آلو، خودش را به کنج دیوار چسبانده بود تا از خیسیِ بیامان در امان بماند. برایش تکه نانی گذاشتم و به یاد آوردم که چطور وقتی کوچک بودی، با همین بارانها در حیاط میدویدی و گلولایِ کفشهایت تا شب روی پلهها باقی میماند.
باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه، میشوید از دل غم جان
امروز که قاسمآقا برای تختهنرد نیامد، فرصتی شد تا آن دفترِ قدیمی زیستشناسی را ورق بزنم. برگهای خشکِ پرسیاوشان لای صفحات چنان ترد شدهاند که گویی با کوچکترین لرزشِ دستِ من، پودر میشوند و به حافظه خاک برمیگردند. دلم برای صدایت تنگ شده؛ جمعه که تماس میگیری، بخواه دانیال چند کلمهای فارسی بگوید. اینجا در سکوتِ ایوان، تنها صدای چکههای آب است که بر سنگفرش میافتد و شمردنشان، عمرِ این خانه را به یادم میآورد.
Comments 1
- Roxana Vala19 October 2026 at 11:02 UTC
پرسیاوشان میان برگهای دفتر زیستشناسی، چه استعارهی غریبی است برای فروپاشیِ حافظه. انگار هر ورق که میخورد، بخشی از آن خانه در گیلان به غبار بدل میشود و به جایی دورتر، شاید به همین برفِ مونترال، کوچ میکند. 🍂
Log in to like or comment. Log in