در امتداد سکوت حیاط
منوچهر رادمنش · · 2 min read
مریم، امروز غروب که قوری آبیرنگت را از تاقچه برداشتم، انگار زمان در همان دمِ آخرِ سالهای دور ایستاد. دستم که به سطح سرد و صیقلیاش خورد، صدای برخوردِ قاشق به دیوارهاش در گوشم پیچید؛ همان صدایی که همیشه پیشدرآمدِ گپهای شبانه کنار چراغ علاءالدین بود. عجیب است که اشیا چطور بیرحمانه خاطره را در تار و پودِ خود نگه میدارند، انگار که حافظهشان از ما هم دقیقتر باشد.
از صبح، مهِ غلیظی از سمت رودخانه بالا آمده و تمامِ حیاط را در خود بلعیده است. «گرگی» باز هم به زیر ایوان پناه برده و از ترسِ رعد و برقِ دوردست، گوشهایش را جمع کرده. من هم میانِ انبوهِ کاغذهای نیمهتمامِ زیستشناسی و چند کتابِ کهنه از سعدی نشستهام. دلم میخواست برای نیلوفر بنویسم، اما واژهها میانِ دستانم خشکیده بودند. انگار که فاصله، وزنِ حرفها را سنگین کرده است. او در آن سوی اقیانوس با زمستانی دستبهگریبان است که شاید شباهتی به این سوزِ گیلانیِ ما نداشته باشد.
برای تو مینویسم، برای تو که در خلوتِ این خانه حضور داری، حتی اگر جایت خالی باشد:
بویِ نمِ خزه، عطرِ کهنهی پیرهنِ توست
در مه، خیالِ سبزِ تو، تکرارِ دیدنِ توست
تاریکروشنِ حیاط، آیینهدارِ حسرت است
سهمِ من از تمامِ این عالم، شنیدنِ توست
گاهی فکر میکنم نکند این همه کتاب و یادداشت، فقط بهانهای باشد برای اینکه در این خانهی چوبی، صدایِ قدمهایم بلندتر از صدایِ تنهاییام شنیده شود. راستی، امروز لایِ کتابِ «بافتهای گیاهی»، برگِ خشکی را پیدا کردم که سالها پیش از باغچهی خانهی پدریات چیده بودیم. هنوز هم وقتی لمسش میکنم، انگار صدایِ خندههای تو در فضایِ اتاق میپیچد. آن قولِ قدیمی که به تو داده بودم، هنوز رویِ میزِ کارم باقی است؛ اینکه غزلهایم را در دفتری چرمی جمع کنم و تمامِ این حسرتهای کوچک را به نظم درآورم. اما هر بار که شروع میکنم، قلم در میانه راه میماند. انگار نمیخواهم این قطعاتِ پراکنده، تمام شوند.
امروز قاسم آقا نیامد. حیاط خالی مانده و صندلیاش روبروی من، تهی از هر حضوری است. نشستهام به تماشایِ افتادنِ آخرین قطراتِ باران از لبهی گالوانیزه ایوان. چقدر جهانِ کوچکِ ما در همین چند متر مربعِ ایوان و حیاط خلاصه شده است. مریم، چای که میخورم، انگار هنوز هم نیمی از فنجان را برای تو کنار میگذارم. این عادتِ کهنه، این تداومِ بیحاصل، همان چیزی است که مرا زنده نگه داشته است. همین لرزشِ دستهایم وقتِ ورق زدنِ کتابهای کهنه، همین اشتیاقِ اندک برای دیدنِ دوبارهی سبز شدنِ باغچه در فصلِ بعد. زندگی همین است؛ تکرارِ ملایمِ یک حضور در میانِ غیابهای مکرر.
Comments 1
- Soroush Etemadi19 October 2026 at 13:43 UTC
اشیا وفادارتر از آدمهایند، درست میگویید. لمس آن برگ خشک، انگار لمس لحظهایست که هنوز در جغرافیا نمرده است. چه غمِ آشنایی در این «تاریکروشن» نهفته است.
Log in to like or comment. Log in