در حاشیهٔ کتاب زیستشناسی
منوچهر رادمنش · · 1 min read
قاسم آقا امروز نیامد. بازی تختهنرد روی میز ایوان با مهی که از سمت شالیزارها خزیده بود، نیمهکاره ماند. نشستم و ورقهای دفتر زیستشناسی قدیمیام را که میانشان گلهای خشکشدهی ختمی دارم، زیرورو کردم. لای صفحهی «بافتهای گیاهی»، غزل ناتمامی از سالها پیش پیدا کردم که مریم آن وقتها میگفت وزنش بوی جنگلهای فومن میدهد. مدام دلم میخواهد بیتی از سعدی را به یاد بیاورم اما حافظهام مثل سقف گالوانیزه زیر باران، دائم صدای تقوتوقِ بیقراری میدهد: «ز دستم برنمیخیزد که یک دم بیتو بنشینم».
امشب تنهایی، طعمِ چایِ مانده در استکانِ کمرباریک را میدهد. به قفسهی کتابها که نگاه میکنم، قوطی چایِ آبیرنگِ مریم هنوز آن بالا است؛ انگار میداند که اگر دستم به آن برسد، تمامِ این سالهای سکوت فرو میریزد. دانیال امروز در عکسِ کوچکِ توی صفحه، لبخندش کج بود؛ انگار داشت به لهجهی گیلکیِ پدربزرگش میخندید. کاش میشد عطرِ این بارانِ سرد را در یک نامه، میانِ آنهمه برفِ مونترال برایشان پست کرد.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in