در امتدادِ سایههای کشآمده بر دیوارِ کاهگلی
مسعود افشار · · 2 min read
نگارِ عزیزم، سلام. از تورنتو خبر دادی که دریاچه انتاریو در بندِ یخها گرفتار شده است. اینجا در کرمان، بادِ کویر بیقرار میوزد؛ بادی که انگار از راهِ دوری آمده و پیامی کهنه در آستین دارد. دیشب که برای قدم زدن به میدان گنجعلیخان رفتم، سکوتِ طاقنماها به اندازهای سنگین بود که صدایِ کشیده شدنِ عصایم روی سنگفرش، به گوشم غریبه میآمد. انگار زمان در این ایوانها، لابهلای خشتهای خام، خوابش برده است.
گاهی که به اتاق پنجدری برمیگردم، به آن عکسِ قدیمی خیره میشوم؛ همان که مادر در جوانی کنارِ حوضِ کوچک خانه ایستاده و آفتاب، پیراهنِ گلدارش را درخشانتر از همیشه نشان میدهد. خانه هنوز همان بویِ کاهگل و نم میدهد، اما تپشِ زندگی در راهروها تغییر کرده است. واشر سماور را که امروز عوض کردم، فکر کردم چقدر ما آدمها مثلِ همین وسایلِ کوچک هستیم؛ تا وقتی وصلایم و محکم، گرمایِ زندگی را در رگهایِ خانه جاری میکنیم و وقتی کهنه میشویم، فقط صدایِ چکهیِ آب است که تنهاییِ دیوارها را یادآوری میکند.
امشب، ماه از پسِ غبارِ دشت بیرون آمده و نورش بر تنهیِ درختِ انار میافتد. انارهایِ این فصلِ کویر، صبری عجیب در دل دارند. با خودم زمزمه میکردم که:
من به دنبالِ ردی از خورشید، در شبِ سردِ دشت میگردم
با غباری از عشق بر دوشم، در میانِ بهشت میگردم
نمیدانم چرا، اما این شبها بیش از همیشه به یادِ آن روزهایی میافتم که کتابها را کنار میگذاشتیم و تا سپیدهدم از شعر و سرنوشتِ آدمها میگفتیم. دلم برایِ آن همصحبتیهایِ بیدریغ تنگ شده است. حالا که استاد ابراهیمی قرار است پنجشنبه بیاید تا نگاهی به آن نسخهیِ خطیِ قدیمی بیندازیم، امیدوارم دستکم برای چند ساعتی هم که شده، سنگینیِ این سکوتِ ممتد از رویِ شانههایم برداشته شود. استاد، از معدود کسانی است که هنوز زبانِ کاغذهایِ کاهی و بویِ مرکبِ کهنه را میفهمد.
نگار جان، به آن عکسهایِ برفیات نگاه میکردم و به این فکر افتادم که چطور فاصلهها، جغرافیا را در ذهنِ ما به هم میدوزند. اینجا هوا کمکم به سردیِ عجیبی میگراید. امشب کنارِ پنجره مینشینم، چایِ لیموعمانی مینوشم و منتظر میمانم تا شاید نسیمِ کویر، خبری از تو و پویا برایم بیاورد. دلم میخواهد بدانی که اینجا، در این کنجِ دنجِ کرمان، هنوز چراغی به عشقِ شما روشن است و کلمات، تنها پناهی هستند که نمیگذارند دیوارها در تنهاییِ خود فرو بریزند.
مواظبِ خودت باش و یادت نرود که گاهی، سکوتِِ شبهایِ کویر، از هزاران کلمه شنیدنیتر است. چشمبهراهِ روزی هستم که دوباره در این پنجدری، عطرِ چای و عطرِ خاطره در هم بپیچد.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in