در جستوجوی بندِ مسیِ قوری و سکوتِ عصرگاه
مسعود افشار · · 2 min read
پویا جان، سلام.
امروز وقتی برای نوشیدن چای سراغ سماور قدیمی رفتم، دوباره آن صدای ناخوشایندِ چکه کردنِ آب روی سینی برنجی توی گوشم پیچید. واشرها دیگر رمقی ندارند؛ انگار سماور هم مثل من خسته شده است. یادم آمد که قرار بود پیش از رسیدن نوروز فکری به حالش بکنم، اما دستهایم مدام به سمت قفسه کتابها کشیده میشوند. چند روزی است که دارم یادداشتهای قدیمیِ مربوط به سالهای اول تدریس در دبیرستان شریعتی را مرتب میکنم. لابلای آن کاغذهای کاهیِ رنگورورفته، یک عکسِ کوچک از مریم پیدا کردم؛ همان روزی که در حیاطِ خانه با هم درختهای انار را هرس میکردیم. نورِ خورشید پشتِ پنجرههای رنگیِ اتاق پنجدری شکسته بود و روی شانه او میرقصید. دلم خواست همانجا بنشینم و تا غروب خیره بمانم به آن تکه کاغذ که حالا تنها ردی است که از آن تابستانِ دور برایم باقی مانده.
این روزها خانه بیش از حد ساکت است. گاهی صدای وزش باد در بوتههای حیاط، آنقدر شبیه صدای ورق زدنِ کتابهای کهن است که فکر میکنم شاید کسی در اتاق دیگر مشغول خواندن است. دیشب غزلی مینوشتم و مدام به مصرع دوم فکر میکردم، اما قافیه در ذهنم نمینشست. انگار کلمات هم مثل آدمها، اگر در جای درست خودشان نباشند، غریبی میکنند. برای احسان هم نوشتم که غزل، خانه است؛ خانهای که باید هر آجرش را با عیارِ دقیقِ وزنِ عروضی چید. اگر وسواس نداشته باشی، سقفِ معنا روی سرت فرو میریزد.
این هم دو بیتی که دیشب، وقتی بادِ کویر پشتِ شیشههای ارسی میزد، برای خودم زمزمه کردم:
در سایهسارِ واژه دلم تنگِ یادهاست
در کوچهباغِ خاطره، این خانه زادهاست
آنسویِ مرزِ دوری و اینسویِ نوبهار
سهمِ من از سکوت، همین بغضِ شادهاست
نگار عکسِ دریاچه انتاریو را فرستاد؛ یخبندانِ عجیبی است. آنجا چطور میتوانی با این همه سرما کنار بیایی؟ اینجا، در کرمان، عصرها که از گنجعلیخان برمیگردم، هنوز بوی لیمو و خاکِ تشنه توی هوا هست. این بو، تنها چیزی است که به من میگوید هنوز زندهام و هنوز دارم نفس میکشم. نگرانِ شیفتهای بیمارستانت هستم، میدانم که این خستگیها چقدر جانفرساست. قول بده که گاهی، فقط گاهی، دست از این دویدن برداری و به پنجره خیره شوی. شاید آنجا، در میانِ آن همه برف، ردی از بهارِ گمشدهمان پیدا کنی.
پنجشنبه استاد ابراهیمی میآید تا درباره آن نسخههای خطیِ قدیمی حرف بزنیم. دستانش دیگر نمیتواند جلد بزند، اما هنوز وقتی از تذهیب حرف میزند، چشمانش همان برقی را دارد که چهل سال پیش در بازارِ مسگرها میدیدم. زندگی همین است؛ چرخیدنِ دورِ همین چیزهای کوچک، همین قوری و همین کلماتِ ناتمام.
مراقبِ خودت باش، پدر.