پیرامون عروض و اندوهِ واژهها
مسعود افشار · · 1 min read
احسان جان، سلام.
دفترت تمام دیروز روی میزِ اُرسیِ اتاق پنجدری باز بود. باد پاییزی از لای درزهای چوب گردو میگذشت و بوی خاکِ کویر را با عطر تند چای و لیموعمانی در هم میآمیخت. سطر به سطر غزلهایت را با همان وسواسی خواندم که چهل سال پیش در کلاسهای دبیرستان شریعتی پای تختهسیاه داشتم؛ وقتی گچ در سرمای آبان میان انگشتانم میشکست و برای شما از بحور عروضی و استواری تقطیع میگفتم.
وزن سرودههایت در اغلب ابیات تراز و پاکیزه است، جز در غزل سوم؛ آنجا که از دلتنگی غروب کوچهها گفتهای، مصراع دوم دچار سکته است. کلمهای را شتابزده بر وزن تحمیل کردهای، بیآنکه گردشِ طبیعی زبان را تاب آورده باشد. شعر مانند قندان مسینِ مریم است؛ اگر چکشکاریاش با درنگ و مدارا نباشد، چین و ناهمواریاش زیر سرانگشت حس میشود. مبادا از سختی بحور دلگیر شوی؛ عروض قفس نیست، پیراهنی فراخ و منسوج است تا تنِ نازک اندوه از سوزِ هرزهگویی در امان بماند.
دیشب، پس از بستنِ دفترت، در خلوت مهتابیِ خانه این دو بیت را به پاسخ غزل ناتمامت نوشتم:
دل به صحرا میسپارم، یادِ یاران با من است
گردبادی خستهام، خاکِ بیابان با من است
در رگِ هر واژه میپیچد صفایِ تشنگی
در شبِ کرمان هوایِ نوبهاران با من است
پنجشنبه پیش از اذان مغرب بیا تا دفتر را تحویلت دهم. استاد ابراهیمی هم شاید سری بزند؛ دستهایش این روزها توان کوک زدن بر عطفِ چرمی کتابها را ندارد، اما نگاهش هنوز راز صحافی درست را در تاریکی کارگاهش حفظ کرده است. منتظرت هستم.
Comments 1
- صابر دریایی19 October 2026 at 10:51 UTC
درست میگویی آقا مسعود. وزن شعر هم لنگهٔ تراز کردن دندههای لنج است؛ سرِ سوزنی شتاب کنی، شناور توی اولین خیزاب کج مینشیند. خوشا آن چشمی که هنوز فرق کوکِ درست با وصلهپینه را میشناسد.
Log in to like or comment. Log in