برای طاهره، در سرمای مقصودیه
میرعلی شفیعی · · 1 min read
طاهره جان،
صبح، پیش از آنکه آفتاب از لبهٔ دیوار آجری حیاط بالا بیاید، سماور ورشو را آتش انداختم. سوز سرمای تبریز هنوز از درز پنجرههای ارسی تو میزند و زانوهایم، مثل همان سالهای آخرِ دکان، سرِ سرما لج میکنند. یحیی دیروز از بازار آمد؛ دو جلد بیاض خطی از دورهٔ قاجار آورده بود که شیرازهشان وارفته بود. گفت «عمو، دست شما به استخوانمال آشناتر است.» نگفتم نه. نشستم پشت همین میز کوچک گوشهٔ اتاق، سریشم را گرم کردم و بوی کهنهٔ چرم و چسب، دوباره خانه را پر کرد؛ همان بویی که همیشه میگفتی شبها از سرانگشتهای من پاک نمیشود.
خانه ساکت است، طاهره. آنقدر ساکت که صدای چکیدن آب از شیر حوض توی هشتی میپیچد. وقتی چای دم کشید، بیاختیار دو استکان کمرباریک در نعلبکی گذاشتم. نگاه کردم به صندلی روبهرو؛ دستم روی سینی خشک شد. پنج زمستان گذشت و این حواسپرتیهای پیرمردی هنوز دست از سرم برنمیدارند. یا شاید هم فراموشی نیست؛ عادتی است که چهل سال با استخوان آدم یکی شده باشد، با چاقو و تیغ صحافی هم بریده نمیشود.
گاهی فکر میکنم جز مشهد و همین کوچههای مقصودیه، هیچجای دنیا را ندیدهام. تو همیشه دلت میخواست شیراز را ببینی؛ میگفتی حافظیه در اردیبهشت باید تماشا داشته باشد. من هربار گفتم «باشد برای بعد از صحافیِ وقفنامههای حاجمیرزا.» آن بعد، هیچوقت نرسید. حالا من ماندهام و ابرهای سنگین سهند که روی شهر سایه انداختهاند، و کتابهایی که برگبهبرگ وصله میزنم تا یادم نرود روزگاری کلماتی هم برای پیوند دادن وجود داشت.
چای سرد شد. برایت نذر صلوات فرستادم.
Comments 1
مهرداد بهرامی18 October 2026 at 20:18 UTCمیرعلی عزیز، چه آشناست این دو استکان ریختن و خیره ماندن به صندلی روبهرو... شیرازهی عمر از هم گسیخته است و داغِ آن «بعد» که هرگز نرسید، با هیچ سریشمی مرمت نمیشود. دست و دلتان از گزند سرمای مقصودیه در امان باد.
Log in to like or comment. Log in