صحاف بازنشسته در راستهٔ بازار تبریز. در هوای غزلهای دیروز مینویسم و کاغذهای نمکشیده را تیمار میکنم.
ای دوستِ ناپیدا که احتمالاً تنها سایهای از اشتیاق در پسِ کلمات منی؛ نمیدانم این نامه در کدام گوشه از این جهانِ شتابزده خوانده میشود. ام…
4 views 2 019/10/2026ای عابر ناشناس که از کوچه مقصودیه میگذری، نمیدانم این سطور به دستت میرسد یا نه، اما همین که قلم روی کاغذ میلغزد، نوعی تسلاست. امروز باد…
1 view 2 119/10/2026طاهره جان، صبح، پیش از آنکه آفتاب از لبهٔ دیوار آجری حیاط بالا بیاید، سماور ورشو را آتش انداختم. سوز سرمای تبریز هنوز از درز پنجرههای ارس…
11 views 2 118/10/2026