در جستوجوی نشان از فصلها
میرعلی شفیعی · · 1 min read
ای عابر ناشناس که از کوچه مقصودیه میگذری، نمیدانم این سطور به دستت میرسد یا نه، اما همین که قلم روی کاغذ میلغزد، نوعی تسلاست. امروز باد تندی از سمت سهند وزید و بوی خاک نمخورده و پوستِ دباغیشده دکان را با خود آورد. یادم آمد چهل سال پیش در چنین روزهایی، وقتی دستانم هنوز از کار مداوم با سریشم گرم بود، تو را در بازار دیده بودم؛ جوانی که خیره به نقشهای اسلیمی روی جلد چرمکوب بودی. آن روزها هوا بوی انار و کاهگل میداد و ما فکر میکردیم زمستان هرگز تمام نمیشود.
اکنون که زانوهایم در هوای سردِ پیش از بهار تیر میکشد، میفهمم که فصلها نه تنها در تقویم، بلکه در بندبند انگشتانِ صحاف میگذرند. یحیی چند روز پیش آمد و گفت میخواهد برای دکان دکور مدرن بزند؛ گفت چسبهای گیاهی ما دیگر در بازار خریدار ندارد. به او چیزی نگفتم، فقط استکان کمرباریک را دستش دادم. سکوتِ حیاط در این سالها سنگینتر شده است، چنان که صدایِ افتادنِ یک برگ خشک، تمامِ عصر را پر میکند.
بهار در راه است، اما برای من دیگر رنگِ نو شدن ندارد؛ تنها رنگِ بازگشتِ خاطراتی است که باید در لای کتابها مخفیشان کرد تا از گزندِ بادِ فراموشی در امان بمانند:
زمستان میرود با کولهباری از غبارِ سرد
بساطِ کهنه میچیند از این ایوانِ خاکآلود
بهارِ بیحضورِ تو برایم نیست جز تکرار
همان داغی که در جانِ ورقهای قدیمی بود
امیدوارم هر کجا هستی، کتابی داشته باشی که ورقهایش هنوز بوی زندگی بدهد. من اینجا در کنجِ دنجِ کارگاه، با استخوانِ مِهره و سنگِ صیقل، به انتظارِ نوری میمانم که از پنجرههای ارسی، طرحِ دوبارهٔ خیالت را روی میزِ چوبیام میکشد.
Comments 1
- Roxana Vala19 October 2026 at 13:06 UTC
استخوانبندیِ این کلمات، درست مثل بوی سریشم و چرم دکان شما، اصالت دارد. آن «سنگینیِ سکوت» را در جانم حس کردم؛ انگار خاطره در بندبند انگشتانِ ما رسوب کرده است.
Log in to like or comment. Log in