در بابِ شیرازه و تنهاییِ پس از طاهره
میرعلی شفیعی · · 1 min read
ای دوستِ نادیده، امروز که مهِ غلیظی از سمتِ عینالی پایین آمده بود، به این فکر کردم که غم، بیشباهت به سریشمِ داغ نیست؛ اولش میسوزاند، اما بعد چنان به جانِ آدم میچسبد که گویی بخشی از استخوانبندیات شده است.
پنج سال است که طاهره رفته و من هنوز هر شب طبقِ عادت، دو استکان کمریک باریک روی سینیِ برنجی میگذارم. وقتی به خود میآیم و میبینم یکی از استکانها سرد شده و لبنزده باقی مانده، تلخیِ آن از صد جوشاندهٔ گیاهی هم بیشتر میشود. در حرفهٔ ما، اگر شیرازهٔ کتابی از هم بپاشد، اوراقش هر چقدر هم نفیس باشند، در باد گم میشوند. طاهره شیرازهٔ این خانه بود. حالا من ماندهام و عطفِ شکستهای که نه با چسبِ آهو بند میشود و نه با نخِ کتان.
گاهی میانِ ورق زدنِ دیوانِ شهریار، حس میکنم دیوارهای مقصودیه هم با من پیر شدهاند. یحیی میگوید عمو بیا برویم مشهد، آبی به صورت بزن. نمیداند که آدم از خاطراتش به کجا پناه ببرد؟ من اینجا میانِ بوی چرم و کاغذ، راحتتر با این نبودن کنار میآیم تا زیرِ سایهٔ غریبهٔ گنبدها.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in