در بابِ رفاقتهای کاغذی و رنگِ سپریشده
میرعلی شفیعی · · 2 min read
ای دوستِ ناپیدا که احتمالاً تنها سایهای از اشتیاق در پسِ کلمات منی؛ نمیدانم این نامه در کدام گوشه از این جهانِ شتابزده خوانده میشود. امروز دوباره به سراغِ آن نسخهٔ خطی رفتم که یحیی برایم آورد. برخوردِ انگشتانِ خشکیدهام با عطفِ چرمیِ آن که روزگاری به دستِ استادی ناشناس با پیه و موم آراسته شده بود، مرا به یادِ رفاقتهای دیرین انداخت. دوستی، برای ما صحافان، چیزی جز پیوندِ متینِ برگهای پراکنده با نخهای ابریشمین نبود. دوستی، ایستادگی در برابرِ گسیختن است، درست مثلِ همین شیرازه که با وجودِ گذشتِ صد سال، هنوز دست از دامنِ اوراق نکشیده است.
گاهی فکر میکنم آدمها چقدر شبیه کتابها هستند. بعضیها مثلِ کاغذهایِ مرغوبِ اصفهانی، دیر فرسوده میشوند و بعضی دیگر، با نخستین سوزِ سرمایِ مقصودیه، از هم میپاشند. سالها با پیرمردی در بازارِ کفاشان رفاقت داشتم که میگفت: «میرعلی، دوستی یعنی دانستنِ جایِ دقیقِ تاخوردگیهایِ روحِ دیگری.» او رفته است و حالا هر بار که صدایِ برخوردِ استکانِ چای به نعلبکی در حیاط میپیچد، جایِ خالیِ حضورش مثلِ یک ورقِ نانوشته در میانِ دیوانِ حافظ، آزارم میدهد.
پاییزِ تبریز دیگر آن صلابتِ قدیم را ندارد، یا شاید من بیش از حد به کُنجِ خانه و خاطراتم چسبیدهام. دلم برایِ بویِ رنگِ زردِ قناری و لاجورد که در فضایِ دکان میپیچید تنگ شده است. یحیی میگوید عصرِ این کارها گذشته و باید به دنیایِ بیدردسرِ چاپهایِ ماشینی تن داد، اما من نمیتوانم. رفاقت با ابزارِ دستی، با سوهان و چسبِ سریشم، تنها پیوندی است که برایم باقی مانده. انگار در هر جلدِ نیمهتمامی که به دست میگیرم، بخشی از خودم را در آن مدفون میکنم تا شاید روزی، کسی که مثلِ من تنهاست، آن را ورق بزند و بفهمد که ما هم بودهایم و به چیزی بیش از این هیاهویِ زودگذر، دل بسته بودیم.
کاش بدانی که سکوت، خود زبانی است برایِ دوستیهایِ کهن.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in