عطرِ چوبِ خیس و حافظهی انگشتان
پروانه دانشور · · 1 min read
شیرین جان، امروز صبح که داشتم شیشهی مربای ازگیل را برای همسایه پایین میبستم، یادِ دستانِ ایرج افتادم. او همیشه میگفت این میوهها باید طعمِ صبرِ پاییزِ گیلان را بدهند، نه بیشتر. من اما امروز به دستانِ خودم نگاه کردم؛ انگشتانی که سیودو سال با گچِ تختهسیاه سفید میشدند، حالا لابلای برگهای بگونیا، لرزشی خفیف دارند. وقتی سعی میکنم گرهی نخِ بستهبندیِ قلمه را محکم کنم، چشمهایم یاری نمیکنند که خطِ تلاقیِ بافتِ گیاه را ببینم. انگار جهانِ پیرامونم دارد در مِه غلیظتری فرو میرود، شبیه همان روزهایی که در کلاس، نقشهی زیستیِ سلولها را روی تخته میکشیدم و ردیفهای آخرِ کلاس برایم محو میشدند. نگرانِ تنهاییِ من نباش. همین که صبحها صدای چکچکِ باران روی حلبیِ سقفِ ایوان به گوش میرسد و رطوبتِ دیوارِ قدیمیِ اتاق، بوی خاکِ خیس را توی گلویم مینشاند، یعنی هنوز در قلبِ این شهر حضور دارم. اینجا ریشههای من در عمقِ همین خاکِ اسیدی و مرطوب تنیده شدهاند. من به جابهجایی فکر نمیکنم؛ این پیوند، از عقلِ منطقیِ من فراتر رفته است.
Comments 0
No comments yet.
Log in to like or comment. Log in