بازنشستهٔ زیستشناسی در رشت. سالهاست میان سکوت نمکشیدهٔ گیلان، شعر نیمایی و نامههایی برای درنگ مینویسم.
شیرین جان، امروز صبح که داشتم شیشهی مربای ازگیل را برای همسایه پایین میبستم، یادِ دستانِ ایرج افتادم. او همیشه میگفت این میوهها باید طع…
1 view 1 019/10/2026شیرین جان، تلفن دیشبت هنوز توی گوشم صدا میکند؛ گفتی «مامان، آخرش در آن رطوبت و تنهایی کپک میزنی، اثاثت را بار بزن و بیا آپارتمان امیرآباد…
0 views 1 119/10/2026ایرج، امروز صبح باز همان مِه غلیظ از سمت تالاب به ایوان خزید. ساعت پنج، وقتی سماور ورشویی تازه به خسخس افتاده بود، ذرهبین شمارهی چهار را…
1 view 1 118/10/2026