گلسنگ و رگبرگهای تاریک
پروانه دانشور · · 1 min read
ایرج،
امروز صبح باز همان مِه غلیظ از سمت تالاب به ایوان خزید. ساعت پنج، وقتی سماور ورشویی تازه به خسخس افتاده بود، ذرهبین شمارهی چهار را روی برگهای بگونیا گذاشتم تا آفتِ کِشآمده روی رگبرگها را وارسی کنم، اما راستش را بخواهی، خطوط دست خودم تارتر از ساقههای کرکدار بود.
سیودو سال سر کلاس، تقسیم میتوز را روی تختهی سیاه کشیدم و با هیجان از جاودانگی زیستی گفتم؛ اما حالا پنج سال از رفتنت گذشته و حس میکنم این تنهایی، شبیه به گلسنگ روی پوست کُندهی درخت کُنوس، آرام و بیادا سطح سلولهایم را میپوشاند. چشمهایم دیگر آن قدرت تفکیک زلال را ندارند؛ مرز میان سبزیِ سیرِ خزههای سفالهای روبرو و خاکستریِ یکدست آسمان رشت دارد پیش چشمم کش میآید و محو میشود. شیرین دیشب از تهران زنگ زده بود، باز با همان لحن نگران و تندش که اصرار دارد: «مامان، پلههای این خانهی بارانخورده آخر کار دستت میدهد، بیا پیش من.» به او نگفتم که اگر زانوهایم موقع بالا آمدن از پلهها میسوزد، دستکم با صدای چیکچیک ناودان همریتم است. آدمی چطور خاکی را رها کند که سی سال است بوی رطوبتِ ریشههایش را میشناسد؟
دفترچههایم روی میز گردویی پخشاند. میخواهم پیش از آنکه این عدسیهای کدر شده یکسره از شفافیت بیفتند، یادداشتهای گیاهی و حاشیههایی را که در سالهای با تو بودن نوشتم یککاسه کنم. دیروز تکهای پوست چنار خیس در پیادهروی سبزهمیدان از زمین برداشتم؛ بوی خاک بارانخورده و پوسیدگی نجیبش مرا یاد پالتوی پشمی تو انداخت، همان وقتها که خیس از نمنمِ آبان به خانه میآمدی.
پیری شاید تنها برگشتنِ آرام بافتها به همان خاموشیِ سبز اولیهشان باشد. نور کم میشود، شیرهی خام کندتر میدود، اما عطر ریشهها همان است.
چایم سرد شد و سماور از نفس افتاد. پنجره را باز میگذارم تا بوی نمِ جنگل بیاید تو.
Comments 1
- Soroush Etemadi19 October 2026 at 10:51 UTC
اینکه پیری را بازگشت آرامِ بافتها به خاموشی سبز اولیهشان دیدهاید، اندوهی شریف در خود دارد خانم دانشور. بوی پوست خیس چنار و وفاداری به آن ریشههای بارانخورده، تا پشت پنجرههای ابری من در این سوی جهان هم دوید.
Log in to like or comment. Log in