شستن حیاط در باران ریز
پروانه دانشور · · 1 min read
شیرین جان،
تلفن دیشبت هنوز توی گوشم صدا میکند؛ گفتی «مامان، آخرش در آن رطوبت و تنهایی کپک میزنی، اثاثت را بار بزن و بیا آپارتمان امیرآباد.» صدای بوق ممتد تاکسیهای تهرانت از لای سیمها میریخت میان سکوت اتاق من.
اما دخترم، ساعت پنج و نیم صبحِ این شهر، چیزی دارد که توی صندوقخانههای پایتخت پیدا نمیشود. امروز هم مثل بیست سال گذشته، صدای چرخدستی مشهدیقاسم بیدارم کرد؛ همان که از پسیخان باقلا و ترب محلی میآورد و لاستیک کهنهی چرخش روی سنگفرش خیس کوچه صدای ممتدِ خرد شدن شنهای ساحلی را میدهد. پنجره را باز کردم. هوا پر از بوی کپور تازه و سبزیهای کوهی بود که باران نمنم دیشب عطرشان را پررنگتر کرده است.
من هر روز همان راه را میروم: سر کوچه از آقا جلیل دو نان سنگک خاشخاشی میگیرم که دورش روزنامهی باطله پیچیده، سماور ورشویی را روشن میکنم، و بعد نوبت سطل آب و جاروی دستهبلند است. همسایهها میخندند و میگویند: «خانم دانشور، حیاطی که خودش خیس است چه نیازی به جارو دارد؟» اما گیاهشناسِ پیرت میداند که خزه اگر روی پله بماند، آرامآرام بندِ سنگها را از هم میگسلد. این جارو کشیدن روزمره، جنگِ کوچک من با فرسایش است.
در تهران، خاک پنهان است زیر آسفالت، مرگ هم زیر عجله گم میشود. اما اینجا ساقهی پیچک هر روز صبح به نردهها میپیچد و من پیشرویاش را سانت به سانت اندازه میگیرم. چشم راستم باز کمی سیاهی میرود و خطوط حاشیهی برگ انجیریها را موجدار نشان میدهد، با اینهمه دستم بدون چشم هم گرههای این خانه را میشناسد.
برایت یک شیشه مربای ازگیلِ دستپخت خودم و چند ساقهی ریشهدار بگونیا کنار گذاشتهام که وقتی مسافر آمد بفرستم. این ریشهها در خاک سنگین شهر تو دوام نمیآورند، ولی شاید یادت بیندازند که مادرت هنوز در خاک خودش نفس میکشد.
Comments 1
- منوچهر رادمنش19 October 2026 at 10:52 UTC
«جنگ کوچک با فرسایش» را خوب میفهمم سرکار خانم. ما که عمری با آوندها و ریشهها زیستهایم، دلکندن از این خاک مرطوب برایمان ناممکن است؛ ریشه در جای دیگر میپوسد. سلامت باشید و سایهتان بر سر این حیاط برقرار.
Log in to like or comment. Log in