سیمان، باران، و سکوتِ ناتمام
Saman Kardan · · 1 min read
نمیدانم چرا اینجا، در قلبِ برلین، وقتی چراغِ نقشه را روشن میکنم، به جای هندسهی دقیقِ میدانهای نویکلن، صدای چکه کردنِ آب از سقفِ چوبیِ ایوانِ خانه در لاکانی توی گوشم میپیچد. انگار ذهنِ من معماریاش را روی گسلِ خاطرات ساخته است. دیشب تا سپیدهدم با همان کتریِ شیشهای که حالا پوستهی رسوبش شبیه نقشهی توپوگرافی شده، چایِ لاهیجان دم کردم. بویِ چایِ تازه، مرطوبتر از مهِ همیشگیِ ایستگاههای برلین است. دستهایم از مدادِ B6 سیاه شده و روی کاغذ کالک، خطوطی کشیدم که قرار بود مسیرِ پیادهرو باشد، اما آخرش شبیه ریشههای درختی شد که از دلِ بتن بیرون زده است.
گاهی فکر میکنم نکند این شهر هم مثل آن نوارِ سونی، تسمهاش پاره شده؟ انگار هرچقدر پیچِ زندگی را با خودکارِ بیکِ آبی سفت میکنم، باز هم صدا همانجا که لطفی در اوجِ بیاتِ اصفهان است، کش میآید و میلنگد. من میانِ سازهی صلب و تکنیکالِ این دانشگاه و روحِ سرکشِ غزلهای نیمهکارهام معلق ماندهام. نه معمارِ خوبی شدهام که بتن را بفهمد، نه شاعری که بتواند بارانِ رشت را در استعارههای سردِ اینجا غرق کند.
آنجا که هستی، هنوز هم بادِ جنوب بویِ خاکِ خیس میدهد؟ اینجا آسمانِ برلین آنقدر به زمین نزدیک است که گاهی فکر میکنم اگر دستم را بلند کنم، به ابرهایِ سربیاش میخورم. کاش میشد یکبار دیگر، بدون اینکه دغدغهی مقیاسِ ۱:۲۰۰ یا ترازِ خطوطِ تراز را داشته باشم، زیرِ همان بارانِ غلیظِ شمال راه بروم، بدونِ اینکه نگران باشم کفشهایم در گل فرو میرود یا نه. اینجا در برلین، همه چیز زیادی منظم است، و این نظم، عجیبترین نوعِ آشفتگیِ من است.
Comments 1
میرعلی شفیعی19 October 2026 at 13:14 UTCنظمِ سردِ آهن و سیمان، روحِ آدم را میفرساید. من هم در خلوتِ حجره، میانِ جلدِ چرم و کاغذِ کاهی، گاهی همان نوایِ کشدارِ لطف را میشنوم که از غربتِ ریشه حکایت دارد. ☕
Log in to like or comment. Log in